مهر ۰۲، ۱۳۸۷

گزارش خبری . 1

24 ساعت آتش در جان بازار*
به شکایات مردمی قبل از حادثه گوش داده نشد!


پس از 24 ساعت عملیات اطفاء حریق؛ آتش نشانان، بازار چرم تبریز را تحویل نیروی انتظامی دادند، اما هنوز مقصر یا مقصران واقعی این آتش سوزی مشخص نشده اند.
آتش‌سوزي بازار بزرگ كفش و چرم كه از ساعت30/22 يكشنبه شب آغاز شده بود، در ساعت 21 شب دوشنبه توسط 100 نیروی آتش نشانی از 12 ایستگاه آتش نشانی تبریز اطفا شد و آتش‌نشانان محل حادثه را در ساعت 21:30 به نيروي انتظامي تحويل دادند.
سال گذشته نیز این بازار دچار آتش سوزی گسترده ای شده بود. در دومین آتش وزی این بازار، از 120 باب مغازه این بازار، طبقه همکف به طور کامل در آتش سوخت و پنج طبقه دیگر این ساختمان بر اثر اين حريق، دچار دودگرفتگي و شكستگي بعضي از شيشه‌ها شدند.
به دنبال این آتش سوزي ستاد حوادث غير مترقبه تبريز با حضور جمعي از مسئولان ارشد آذربايجان شرقي و مقام‌هاي محلي اين شهر تشكيل جلسه داد. در این جلسه افرادي نظير محمدرضا ميرتاج الديني نماينده مردم تبريز در مجلس شوراي اسلامي‌، محمد اشرف نيا معاون عمراني استاندار آذربايجان شرقي‌،‌ عليرضا نوين شهردار و محمدعلي ذبيحيان فرماندار تبريز حضور داشتند. احمد عليرضا بيگي، استاندار آذربايجان شرقي نیز با حضور در محل حادثه آتش سوزي از نزديك در جريان چگونگي اطفاي اين آتش سوزي قرار گرفت.
گفته مي‌شود محموله‌اي بزرگ از چسب مخصوص كفاشي روزهاي گذشته در اين بازار تخليه شده و با توجه به قدرت آتش سوزي احتمال مي‌رود اين محموله به دلايلي دچار حريق شده باشد.
معاون عمليات سازمان آتش نشاني تبريز، وجود 20 هزار حلب چسب كفاشي در محل انبار اين بازار را دليل اصلي گسترش حريق و طولاني شدن مدت زمان اطفا آتش عنوان كرده است ولی هنوز علت دقیق این آتش سوزی تا زمان تحریر این گزارش اعلام نشده است.
انوشيروان كرماني‌نژاد ـ‌ معاون عمليات سازمان آتش‌نشاني تبريز ـ اين بازار را فاقد كمترين امكانات ايمني دانست و فرماندار تبريز نیز تاکید کرد:‌ با مسبب يا مسببان احتمالي اين آتش سوزي به شدت برخورد خواهد شد.
در حالی که به گفته محمد حسین فرهنگی نماینده مردم تبریز در مجلس شورای اسلامی، این بازار تحت مالکیت شهرداری تبریز قرار دارد، علیرضا نوین شهردار تبریز در توضیح عدم تجهیز این بازار به امکانات اطفاء حریق اعلام کرد که بازار چرم تبريز تحويل هيئت امناي اين بازار شده و هم ‌اكنون به صورت هيئت امنايي اداره مي‌شود، ولی هيئت امناي بازار چرم تبريز این ادعا را تكذيب كرده و اعلام نموده اند؛ بازار چرم تبريز تاكنون تحويل هيئت امنا نشده است.
هیئت امنای بازار چرم تبریز در صورتجلسه نشستی که پس از بروز این حادثه تشکیل دادند با اعلام اينكه هنوز پروژه ياد شده از نظر ساختماني به اتمام نرسيده است، آورده‌اند؛ طي صورتجلسه مورخه 12 آذرماه سال 86 در محل سازمان عمران با توجه به اينكه پروژه بازار چرم به پايان نرسيده بود، مقرر شد طي دو ماه يعني در تاريخ 12 بهمن ماه همان سال پروژه به اتمام رسيده و به اداره املاك تحويل شود تا با نظارت هيئت امنا اداره شود که تاکنون این موضوع محقق نشده است.
اين صورتجلسه به امضاي پورحسين، چلنگري، پاكدل،‌جباريان، سرندي، باهري‌پور و باتر به عنوان اعضاي هيئت امناي بازار چرم تبريز رسيده است.
پس از این حادثه دو نفر از نمایندگان مردم تبریز در مجلس نسبت به وقوع این حادثه و تبعات احتمالی آن در خصوص ثبت جهانی بازار تبریز واکنش نشان دادند.
محمدرضا ميرتاج‌الديني در گفت و گویی با خبرنگاران خواستار تشكيل كميته تحقيق ويژه براي بررسي آتش‌سوزي بازار چرم تبريز شد و به شدت از مسئولین امور در خصوص وقوع این حادثه انتقاد نمود.
وی با اشاره به حجم گسترده اعتراضات مردمي و نيز ابهامات و قصور برخي از دستگاه‌هاي اجرايي در پرونده آتش‌سوزي خواستار تشكيل كميته تحقيق ويژه در اين مورد در استانداري آذربايجان شرقي شده است. نماینده مردم تبریز در مجلس اعلام کرده است که در بازديد از محل آتش‌سوزي بازار چرم در روز وقوع حادثه مشخص شد برخي از دستگاه‌هاي اجرايي، هم در اصل اقدام به مهار آتش‌سوزي و هم قبل از آن تعلل‌ها و بي‌توجهي‌هايي نسبت به انجام وظايف قانوني داشته‌اند كه با تشكيل اين كميته بايد ابعاد قضيه مورد بررسي قرار گيرد. ميرتاج‌الديني اظهار داشته است، با وجود اينكه اهالي ساكن در محل در مكاتباتي به دادستان تبريز نواقص موجود در اين مجموعه تجاري را از نظر ناامن بودن آن وقوع حوادث مشابه در سال‌هاي گذشته ياد‌آور شده و خواستار رسيدگي به موضوع بوده‌اند، اما همچنان به اصناف بازار اجازه داده شده است به فعاليت خود ادامه دهند. وي از بي‌توجهي مسئولان ذي‌ربط در اين زمينه انتقاد نموده و خاطر نشان کرده است،‌ چرا به شكايات مردمي گوش داده نشده ولي بعد از وقوع حادثه همگي در ميدان حاضر شده‌اند. نماينده مردم تبريز در مجلس فقدان پله‌هاي اضطراري، ‌نبود سيستم اطفاي حريق در محل ساختمان و انبار شدن مقادير مواد اشتعال‌زا نظير چسب در بازار تبريز را از موارد غيراستانداردي برشمرد كه با سهل‌انگاري مسئولان و اعطاي مجوز براي فعاليت اصناف، اعتراض گسترده اهالي محل را درپي داشته است. تاج الدینی به اهالي ساكن در بازار چرم تبريز گفته‌ تا مدارك و مستندات مربوطه را به دفترش ارسال كنند تا از طريق مراجع قضايي و شهرداري موضوع را مورد رسيدگي قرار دهد. وی با اشاره به طولاني شدن زمان مهار آتش‌سوزي نیز اظهار داشته اين كه اطفاي آتش‌سوزي بازار چرم تبريز كه در همسايگي كاخ استانداري آذربايجان شرقي واقع شده است، 24 ساعت به طول انجامد يك هشدار براي مسئولان است. این نماینده مردم تبریز در مجلس با تاکید بر اينكه بازار چرم تبريز در محدثات و انشعابات جديد خيابان دارايي احداث شده و ارتباطي به بازار تبريز ندارد، تاکید نموده که آتش‌سوزي اخير بازار چرم تاثيري در فرآيند ثبت جهاني آن نخواهد داشت.
از سوی دیگر، تراب محمدی رئيس سازمان ميراث فرهنگي، صنايع دستي و گردشگري آذربايجان شرقي نیز اعلام کرده، در این آتش سوزي بخش تاريخي بازار كه در فهرست آثار ملي به ثبت رسيده، آسيبي نديده است.
وی تاکید نموده بازار چرم تبريز اگرچه در بافت تاريخي تبريز قرار دارد، اما جزء بناهاي نوساز اين شهر بوده و از بازار بزرگ مسقف و سنتي تبريز فاصله دارد.
محمد حسین فرهنگی یکی دیگر از نمایندگان مردم تبریز در مجلس شورای اسلامی نیز اظهار امیدواری کرده است که این آتش سوزی در روند ثبت جهانی بازار تبریز تاثیر منفی نداشته باشد. نماينده مردم تبريز در مجلس بر معين بودن حدود بازار تبريز تاكيد كرده و گفته بازار چرم تبريز كه تحت مالكيت شهرداري است ارتباطي به بازار تبريز ندارد.
در جريان اطفاء این آتش سوزي ، چهار آتش نشان تبريزي مصدوم شدند و به گفته دبير ستاد حوادث غيرمترقبه استان آذربايجان شرقي، يكي از آتش نشانان دچار سوختگي شده که در يكي از بيمارستان‌هاي تبريز بستري شده است. كار معالجه و مداواي اين امدادگر آسيب ديده در حال انجام است.
با وجود گذشت چندین ساعت از عملیات اطفاء این حریق، هنوز از میزان خسارات وارده بر اثر اين آتش سوزي گزارش رسمی منتشر نشده است.

*گزارشی برای روزنامه آذربایجان

یادداشت . 4




آرزوی دیرینه روزنامه نگاران تبریزی*


1. معجزه نمی دانیم؛ وگرنه آرزو داشتیم رویایی دیرینه روزنامه نگاران آذربایجان را تحقق ببخشیم و همین فردا "آذربایجان" را در شکل و شمایل نشریه یومیه کشوری به روی پیشخوان دکه ها بفرستیم . آرزویی که هفته گذشته "مهندس پیمان" مدیر روزنامه "مهد آزادی" نیز در تبیین توقعات جامعه مطبوعاتی تبریز از استاندار جدید آذربایجان شرقی به بیان آن پرداخت و اظهار امیدواری کرد که شهر اولین ها – که دیگر دیر هنگامی است، این نام را در توصیف اش کمتر به کار می برند – در دوران مدیریت "احمد علیرضا بیگی" گام در انتشار روزنامه ای سراسری با کیفیت و کمیتی مطلوب و مقبول بگذارد.
نقصی که اغلب ما روزنامه نگاران و اهالی فرهنگ و هنر آذربایجان، زمان طولانی است متوجه آن شده ایم؛ وقتی یزد "آفتاب" دارد، مشهد "قدس" و "خراسان"، تبریز چرا در عرصه روزنامه های کشوری و سراسری این همه بی بضاعت است.
در این شهر تعداد نشریات یومیه ای که گستره ی توزیع سراسری همچون "آذربایجان" خودمان را دارند و در محدوده تبریز یا حداکثر شمالغرب توزیع می شوند و فقط عنوان "روزنامه سراسری" را یدک می کشند کم نیستند، اما چرا هیچکدام از ما - چه مطبوعاتی ها و چه متولیان فرهنگی و هنری – پا به این میدان نگذارده ایم. نمی دانم اگر بگویم مشکلات مالی، فقدان امکانات فنی چاپ و نشر و حتی توزیع، بهانه ی ما بوده است، حداقل برای برخی مدیران روزنامه ها مانند آقای "رضایی تبریزی" صاحب امتیاز روزنامه خودمان، چندان خوشایند نباشد، چرا که از داشتن ابتدایی ترین امکانات انتشاراتی نیز محروم هستند.
به نظرم مهمتر و واجب تر از همه اینها اراده و عزم انجام چنین کاری است. سالها پیش به نمایندگی از طرف نشریه ای در نمایشگاه مطبوعات تهران حضور داشتم، در غرفه مجاور ما هفته نامه ادبی بود که به صورت کشوری به شکلی وزین منتشر می شد. متصدی غرفه عمده ترین دلیل توفیق شان را جمع یکدله شان می دانست که اساس آن در یک محفل ادبی شهر شیراز شکل گرفته بود و حالا به تیمی حرفه ای و زبده در کار مطبوعات تبدیل شده بود. از همان زمان حسرت تشکیل چنین جمعی را با خود دارم، هر چند در مقاطعی تا شکل گیری چنین گروهی پیش رفته ایم ولی متاسفانه هیچگاه مشخصه آن جمع شیرازی را که بعدها بیشتر با آنها آشنا شدم در جمعهای خودمان ندیدم و همین دلیل شکنندگی زودهنگام جمع های ما شده است. اما اینک به مدد تجارب گذشته خیمه ای بنام "آذربایجان" بپا کرده ایم و عزم تشکل جمعیتی حرفه ای برای انتشار روزنامه ای حرفه ای را داریم، درگاه این خیمه به روی همه گشوده است، برای همه آنانی که دغدغه فرهنگ و هنر و ادب این مرز و بوم را دارند. باشد که استوارتر و ماناتر از قبل باشیم.
2. معجزه نمی دانیم؛ وگرنه دوست داشتیم روایت انتشار 15 ساله "آذربایجان" را همچون داستانهای جعبه جادویی در ساعتی، به مدد قلم به تصویر بکشیم تا از آنچه در این سالها بر آذربایجان رفته است یادی کرده باشیم. روزنامه چی ها و خوانندگان حرفه ای مطبوعات آذربایجان به یاد دارند "نامه آذربایجان" را که در زمستان سال 1372 به صورت دورنگ و به شکلی آبرومندانه ای هر دوهفته یکبار منتشر می شد بعدها این دوهفته نامه، هفته نامه شد و نامه نیز از عنوان آن حذف شد. اینک بیش از یک سال است که آذربایجان به صورت یک روز درمیان به مدد همت جمعی، که تعداد نفرات آن از عدد انگشتان یک دست کمتر است، منتشر می شود. اما همین جمع کوچک عزم و جزم کرده تا با شروع پاییز تغییراتی اساسی در آذربایجان ایجاد کند. در پاییز تلاش خواهیم کرد؛ آذربایجان روزانه منتشر شود، توزیع را سامان خواهیم داد و گستره آن را وسیع تر خواهیم کرد و در کنار همه آنها به فکر ارتقاء کیفی خواهیم بود و اگر خدا بخواهد تا پایان سال به لحاظ کمی نیز مقبولتر خواهیم بود. همه اینها قول و قراری است که با خود و شما گذاشته ایم، پس شما نیز ما را تنها نگذارید. خدا را چه دیدید، شاید " آذربایجان" رویای انتشار روزنامه ای کشوری تبریز را تحقق بخشد.
تا بعد
* یادداشتی برای روزنامه آذربایجان مورخه 31/06/1387

شهریور ۲۲، ۱۳۸۷

یادداشت . 3


به همین سادگی ...
یک اتفاق ساده بود. در دنیای مجازی پدیده قریبی نبود. رایانه خانگی من هفته گذشته به استقبال ویروسی در شبکه اینترنت رفت و من بناچار مجبور شدم کامپیوترم را برای پاکسازی از میهمان ناخوانده تحویل شرکت پشتیبان دهم و مهندس عزیز با نهایت دقتی که به خرج داد تمامی نوشته ها و داستانهای کوتاه مرا نیز به همراه ویروس عزیزتر "دیلت " کرد . به همین سادگی و ماحصل چند ماه تلاش من به همین سادگی از بین رفت. کاریکاتور "کوثر " را به نوعی وصف حال خود یافتم.

شهریور ۱۱، ۱۳۸۷

داستان کوتاه . 7


رفت بی هيچ ردپايي !

در تاريك روشن سحرگاهي خسته از افكار مغشوش شبانه‌اش، پا از درگاه خانه بيرون گذاشت. كوچه خلوت بود. باد تندي چراغ آويزان از تير چراغ برق را تكان مي‌داد و تنها صدايي كه در آن بن بست تنگ مي‌پيچيد برخورد لامپ شكسته همين چراغ با كلاهك فلزيش بود كه به صداي ضعيف و مرده‌ي ناقوسي مي‌مانست. رد پايي روي برفهاي سبك و نرمي كه ديشب بر زمين نشسته بود ديده نمي‌شد،‌ و او با هر گامي كه برمي‌داشت احساس مي‌كرد گوشه‌اي از اين پهنه‌ي سفيد را چركين مي‌كند و اين بهانه‌اي مي‌شد تا آزرده‌تر و دلگيرتر شود.
دلش گرفته بود، گرفته‌تر از هميشه حال و حوصله‌يئ خوبي نداشت. چند ماهي مي‌شد كه به دلخواه شهري دور افتاده در ناحيه‌اي كوهستاني و سردسير را براي كار و زندگي انتخاب كرده بود. شهري كوچك كه گامهاي بلند و مردانه او مي‌توانست طولاني‌ترين خيابانش را در چند دقيقه طي كند. و بعد از آن او خود را در آستانه‌ي مدرسه محقر با بناي قديمي و كهنه و فرسوده ببيند.
امروز نيز همچون دو سه روز گذشته زودتر از موعد رسيده است. زودتر از موعدي كه بناچار قيافه‌ي ابلهانه‌ي معلمي كوشا و كاري را به خود مي‌گيرد و در برابر ديدگان سيزده دانش‌آموز كلاس،‌ مصمم و جدي مثلا به آموزش مشغول مي‌شود.
به ديوار مدرسه تكيه مي‌دهد و ساعتي در همان حال مي‌ماند. كسي از مقابلش مي‌گذرد و با سلامي او را به خود مي‌آورد. با عبور رهگذر او نيز به راه مي‌افتد، در نيمه باز مدرسه را مي‌گشايد و به سوي كلاس مي‌رود. غرقِ در افكارش مي‌شود. افكاري كه او را خسته كرده است، ولي نمي‌تواند از آنها رهايي يابد. نمي‌داند چرا بايد اين حصار را كه با نام فريبنده‌ي زندگي نفسش را تنگ و تنگ‌تر مي‌كند تاب آورد.
وقتي اينجا آمد انديشيد از شلوغي، ازدحام جمعيت واطرافياني كه هيچ هنري ندارند مگر بي‌هنريِ‌ محض رها خواهد شد و دور از چشم آشنايان به راحتي خواهد رسيد. ولي وقتي گوشه‌اي دنج يافت تازه به صرافت عمق بيهودگي مطلقي كه در آن غرق بود، افتاد.
اندكي بعد دانش‌آموزان پيدايشان مي‌شود و او بايد نقاب هر روزه‌اش را به چهره بزند و از علم بهتر است يا ثروت بگويد،‌‌ از جبر و حد،‌ از دستور زبان و بيان و هزار هزار اصول و قوانيني كه هزار هزار انسان عاقل،‌ فهميده‌اند و او در دل حتي وقتي آنها را تدرس مي‌كند ريشخندي به تمسخر نصيبشان مي‌كند. و چه عبث هستند اين قواعد كه جزء هموارسازي كاركردي بهتر براي شكم‌چراني بيشتر و در نهايت برآورد هوسهايِ‌ حيواني عاقبتي ندارند. با هجوم اين افكار بي‌آختيار زير لب تكرار مي‌كند: حيوان،‌ حيوان، حيوان...
قوطي سيگار را از جيب بغل باراني‌اش در‌مي‌آورد و در حالي كه به نقطه نامعلوم در ميان نيمكت‌ها چشم دوخته نخي سيگار از آن بيرون مي‌كشد. با پُكي طولاني و عميق سيگار را مي‌گيراند و چوب كبريتش را روشن در دستش نگه مي‌دارد تا آتش انگشتش را بسوزاند و آنگاه خاموش شود. دود سيگار را در سينه حبس مي‌كند و باز پكي طولاني‌تر مي‌زند. به سرفه مي‌افتد. سردرد هميشگي به سراغش مي‌آيد و سرش گيج مي‌رود.
در حالي كه آرنجش را به ميز تكيه داده و سرش را در ميان دستانش گرفته سيگار روشن را هنوز به لب دارد. با كف دستانش سرش را محكم مي‌فشارد، گويي چشمانش مي‌خواهند از حدقه بيرون زنند، حالت تهوع دارد. عرق سردي پشت‌اش نشسته،‌ احساس مي‌كند موهاي كلفت و نرم سرش سيخ شده‌اند، مي‌خواهد دستي به آنها بكشد كه سرش رها مي‌شود و صندلي واژگون.

وقتي چشم مي‌گشايد كه سيزده جفت چشم به او زل زده‌اند. دستي بچه‌گانه اما زمخت و ترك خورده با ليواني آب به جلو مي‌آيد.
يكي مي‌گويد: آقا معلم! دوباره حالتان بد شده بود. جرعه‌اي از آب را مي‌خورد و با هر چه نيرو در بدن دارد سعي مي‌كند برخيزد و بر صندلي بنشيند.
سيزده چهره‌ي مضطرب او را مي‌پايند. حرفي نمي‌زند. از جا برمي‌خيزد و با گچي خشك روي تخته سياه مي‌نويسد: تو زندگي مي‌كني، چرا؟
به طرف ميز برمي‌گردد، سيگاري روشن مي‌كند و منتظر مي‌ماند، اما كسي حرفي نمي‌زند. نمي‌داند اين پرسش را از خود پرسيده است يا از دانش‌آموزانش.
سيگار دوم را روشن مي‌كند،‌ سيگار سوم، چهارم ... بلاخره با گيراندن سيگاري ديگر در انتهاي كلاس كسي به حرف مي‌آ‌يد.
- آقا! براي اينكه بزرگ شويم.
- كه چه شود؟
صدا ساكت مي‌شود. گويي ديگر پاسخي ندارد. لحظه‌يي بعد يكي از جلو مي‌گويد:
- كار كنيم.
- خوب!
و ديگري: كار كنيم كه زندگي‌مان خوب باشد.
خاكستري سيگار به روي باراني‌اش مي‌ريزد، اعتنايي نمي‌كند. گج خشك را دوباره به دست مي‌گيرد. خطي كج و معوج روي نوشته‌اش مي‌كشد و زير آن مي‌نويسد:‌ تو! زندگي مي‌كني كه بزرگ شوي و كار كني. و كار مي‌كني كه زندگي كني. فقط همين؟!
پاكت سيگار را از روي ميز برمي‌دارد و به طرف در مي‌رود.

نمي‌داند چرا به اين سو آمده، ولي چه فرقي مي‌كند. مي‌خواهد گم شود، دور شود و تا جايي برود كه ديگر هيچ حصاري نباشد. چند پستي و بلندي را به سختي طي مي‌كند تا عاقبت از خستگي بر تخته سنگي مي‌نشيند ولي قرار ندارد ننشسته برمي‌خيزد.
تابش نور خورشيد سفيدي برف را چشم‌گيرتر كرده است. حيف‌اش مي‌آيد كه گستره‌ي سپيد كوه را به ردپايي درمانده، آلوده كند. سبك گام برمي‌دارد. ناگهان پايش درست جايگير نمي‌شود،‌ سُر مي‌خورد و در آن پايين از هر بندي فارغ مي‌شود، حتي زندگي.
23 / خرداد ماه / 1382