مرداد ۲۳، ۱۳۸۷

داستان کوتاه . 5


وقتي گرگ، زاده شود

وقتي زاده شد، لاغر و استخواني بود. با اين وجود صدايي محكم و قوي داشت. چون وقتي لحظاتي بعد گريه‌اش گرفت و جيغش به هوا رفت، اوقات پدرش را تلخ نمود و او نفرينش كرد كه مُردني چه صدايي دارد.
چند روز بعد مادر جوانش كه از همان روز زايمان او به بستر افتاده بود،‌ مُرد. و پدرش باز نفرينش كرد كه اين توله قدمش شوم است.
همين باعث شد تا مردم وجود او را نحس شمردند، و او از كودكي با تنهايي خو گرفت. جثه‌ي ضعيفي داشت و اغلب بيمار بود. پدرش كه از فقر و بي‌چيزي،‌ او را در همان سه چهار سالگي به امان خدا گذاشت، و رفت بناچار او به ته مانده‌ي سفره‌ي ديگران چشم دوخت و به آن رضايت داد.
حالا ديگر آن توله‌ي شوم بزرگ شده بود،‌ ولي فقط يك سگ بود.

وقتي زاده شد،‌ لاغر و استخواني بود. با اين وجود صدايي محكم و قوي داشت. چون وقتي لحظاتي بعد گريه‌اش گرفت و با خود پنداشت با وجود جثه‌ي ضعيف با اين صدايي كه دارد بنيه‌ي قوي خواهد داشت.
با همين باور چند روز بعد وقتي مادر جوانش مُرد، پدر خود دايه‌گي او را به عهده گرفت. ولي اين كار،‌ كاري طاقت فرسا بود،‌ پدرش مي‌گفت:‌ كودك همچون يابو مي‌خورد و او به سختي شكمشان را مي‌توانست سير كند. ندار بود و فقير. اين بود كه در سه چهار سالگي كودك را به امان خدا رها كرد و رفت.
از پدر شنيده بود كه با وجود جثه‌ي ضعيفي كه دارد و هميشه بيمار است، بنيه‌اش قوي است. براي همين همچون برده‌اي براي ديگران كار مي‌كرد و اعتراضي نداشت. و به لقمه‌اي كه جلويش مي‌انداختند رضايت مي‌داد.
حالا آن يابو بزرگ شده بود،‌ ولي فقط يك الاغ بود.

وقتي زاده شد،‌ لاغر و استخواني بود. اما نه گريه كرد و نه جيغ كشيد. در هياهوي آخرين فريادهاي زندگي زن و در ميان مشتي خونابهه و چركاب مُرده به دنيا آمد، چون انكه دلش مي‌خواست نبود. نمي‌خواست سگ باشد يا حتي الاغ.
تشنه‌ي خون ديگران بود، همچون يك گرگ.
21/ خرداد ماه / 1382

هیچ نظری موجود نیست: