August 10، 2008

داستان کوتاه . 3


كيميا

كيميا را بعد از هشت سال در مجتمع فرهنگي – تجاري جزيره ديدم و در ابتدا به سختي او را به جا آوردم. زبان فارسي را با لهجه‌ي جنوبي صحبت مي‌كرد و سَر و شكل زنهاي متجدد عرب را پيدا كرده بود،‌ اما هنوز مي‌شد در او نشان‌هايي از مردمان كوهستانهاي سرد آذربايجان را يافت.
رگه‌هايي سفيد در موهايش ديده مي‌شد كه در تركيب با صورت سياه‌ چرده‌ي او زيبايي‌اش را بيشتر مي‌كرد. مانند آن سالها لباس ساده، اما مرتب و گيرايي پوشيده بود. هجرت اجباريشان نتوانسته بود خصوصيات رفتاري او را تغيير دهد، هنوز خون‌ ‌گرم بود و مهربان. با تكرار آهسته و شمرده‌ي واژه‌ي "Bon Voyage, Mr. President" سعي داشت تلفظ درست نام كتاب گابريل گارسيا ماركز را به كتابفروش جوان بياموزد و همين موضوع باعث توجه من شد. وقتي دعوتم را پذيرفت و در گوشه‌ي دنج يكي از كافي‌شاپ‌هاي مجتمع به نوشيدن ميراندا نشستيم، او را به همان حال گذشته،‌ تودار،‌ قرص و محكم ديدم. برخلاف آن سالها عينك طبي ظريفي به چشم داشت كه موجبات شروع گفت‌وگويمان درباره‌ي مطالعه شد. و عاقبت من سؤوالي را مطرح كردم كه سخت بي‌تابم كرده بود.
كار نويسنده به كجا كشيد؟
جواب داد:‌ نويسنده، نويسنده هنوز مي‌نويسد. و ادامه داد: تو تنها كسي هستي كه آن سالها نيز امين را به اين نام مي‌خواندي.
در آن مكان كاملا آشنا براي او، تنها من مي‌توانستم بار سنگين پاسخ او را درك كنم. امين و همسر وفادارش كيميا همواره موقعيت غم‌انگيزي در شهرمان داشتند.
اين دو پس از سالها انتظارِ اندوهگين‌شان وقتي در برابر ديدگان حيرتزده‌ي آشنايان ازدواج كردند هيچ كس باور نداشت كه نه ماه بعد، به آن سادگي گرفتار اندوهي چنان كمرشكن شوند.
در آن زمستان سرد امين به مانند هر روز در طبقه‌ي زيرزمين ساختمان موسيقي، پشت ميز كارش بود، كه زمين‌لرزه بناي قديمي ساختمان را در ميان آن همه برج در هم شكست و او زنده به گور شد.
ساعاتي بعد، صدها آدم كه دنبال موضوعات سرگرم كننده‌اند،‌ به شنيدن خبرِ پر سر و صداي ويراني ساختمان موسيقي به خيابانهاي اطراف هجوم آوردند. اما هيچ دستي به امداد او برنخواست. تنها كيميا بود كه يك تنه آوارهاي ساختمان موسيقي را به كناري مي‌زد و همسرش را مي‌جست.
همه كار او را بيهوده مي‌پنداشتند. كسي نمي‌پذيرفت كه انساني از زير آن همه سنگ و آهن زنده بيرون آيد. من نيز پس از چندين روز وقتي امين پيدايش شد، تصور نمي‌كردم زنده بماند. پزشكان نيز بر همين باور بودند. وقتي كيميا نظر اطرافيان را دانست، تصميم گرفت در ميان آن همه نااميدي خود پرستاري امين را به‌ عهده بگيرد. به سختي توانست موافقت بيمارستان را به دست آورد. امين به آپارتمان شخصي‌‌‌‌‌‌يشان منتقل شد و كيميا يك بهار با طراوت اما غم‌زده را شروع كرد.
امين يك فصل تمام در اغماء بود و كيميا در اين مدت هر روز ضمن پرستاري،‌ برايش آهنگ‌هاي مورد علاقه‌يشان را مي‌گذاشت،‌ آهنگ‌هايي كه آنها را به ياد خاطره‌اي، مكاني و زماني مي‌انداخت. گلدانهاي بلورين را هر روز انباشه از گل سرخ مي‌كرد و وقتي بويشان در فضاي اتاق مي‌پيچيد با صداي آرام شعري و يا داستاني مي‌خواند. پزشكان نيز در اين مدت معالجات خود را پي‌گيري مي‌كردند.
عاقبت روزي كه در انتظارش بودند فرا رسيد. امين چشمانش را گشود. پس از آن بود كه وضعيت جسمي‌اش نيز رو به بهبودي گذاشت و عاقبت توانست تحركي كوچك به اندامش دهد،‌ اما در همين حد ماند. بعد از آن كيميات به جاي او هم راه مي‌رفت و هم فعاليت يدي داشت. تلاش مي‌كرد داستانها و قصه‌هايي را كه مي‌گفت امين برايش ديكته مي‌كند، به چاپ برساند، اما نمي‌توانست. بيماري طولاني اثرش را گذاشته بود،‌ كيفيت مطالب امين در حدي نبود كه بتوان چاپش كرد و كيميا پي در پي پاسخ منفي از ناشران مي‌شنيد.
گويي خستگي به وجود اين دو راهي نداشت، دست از كار بر‌نمي‌داشتند و مدام كاغذ سياه مي‌كردند. طوري كه حتي مردم شهرمان به سخره‌يشان مي‌گرفتند.
بيماري امين با كاهش دما شدت مي‌گرفت. ناچار راهي مناطق مناطق جنوبي كشور شدند و جزيره را انتخاب كردند كه هوايش هم شرجي بود و هم بسيار گرم و اين هر دو به حال امين بسيار مفيد بود.
من هشت سال بعد از آن واقعه به جزيره رفتم و اگر اتفاقي كيميا را نمي‌ديدم شايد تا به هيچ وجه به فكرش نمي‌افتادم. مي‌گفت؛‌ امين هنوز هم داستانهايش را براي من ديكته مي‌كند. و اينكه او آنها را در چند مجلد توسط ناشري محلي در جزيره به چاپ رسانده.
موقع رفتن از او خواستم نشاني كتابفروشي ناشر امين را بدهد. تبسمي بر صورت زيبايش نقش بست. بسته‌اي را كه از كتابفروش گرفته بود و در اين مدت با خود داشت گشود و جند جلد از كتابهاي همسرش را به من هديه كرد.
كتابها هنوز بوي مركب چاپخانه را با خود داشتند. در پشت جلد كتاب عكسي از امين بود. خودش بود،‌ بيمار و خسته. در يك صندلي چرخدار چنان لميده بود كه گويي هيچ‌گاه از آن حال خارج نمي‌شود. چند سطر اول را خواندم،‌قلمش روان بود و زيبا. پسرك بيمار حالا براي خودش نويسنده صاحب سبكي شده بود.
سرگرم خواندن بودم كه سايه‌اي روي كتاب افتاد، سرم را بلند كردم. پيشخدمت بود، مي‌پرسيد؛ آيا باز هم ميرندا مي‌خوريد؟ گفتم: بله. لبخندي زد و در حال رفتن گفت: چه خوب! شما هم به كتابهاي خانم كيميا علاقمند شده‌ايد. انسان بزرگي است،‌ قصه‌هايش را به نام همسر افليج و كر و لالش منتشر مي‌كند.
در اين وقت بود كه تازه به صرافت افتادم،‌ نويسنده تمام اين سالهاي پس از زلزله خود كيمياست. از شرم سرم را به زير افكندم،‌ مي‌خواستم راه گريزي از جزيره بيابم.

18 / خرداد / 1382