نگاهي كه ويتريني بود
مرد با گامهايي شمرده و منظم وارد شد. به عادت هر روزهاش نگاهي به چارسوي كافه انداخت و همچون هميشه ميز دو نفرهي كنار پنجره را – كه گويي تنها گوشهي دنج و خلوت بود، انتخاب كرد. بارانياش را روي پشتي يكي از صندليها انداخت و روي صندلي مقابل نشست. سفارش يك فنجان قهوهي تلخ و يك استكان شير و شكر داد.
مرد با گامهايي شمرده و منظم وارد شد. به عادت هر روزهاش نگاهي به چارسوي كافه انداخت و همچون هميشه ميز دو نفرهي كنار پنجره را – كه گويي تنها گوشهي دنج و خلوت بود، انتخاب كرد. بارانياش را روي پشتي يكي از صندليها انداخت و روي صندلي مقابل نشست. سفارش يك فنجان قهوهي تلخ و يك استكان شير و شكر داد.
*
زن سراسيمه در را گشود. بيدرنگ راهي ميز كنار پنجره شد. لحظهاي تامل كرد و اجازه خواست. مرد متواضعانه پذيرفت. زن صندلي را به عقب كشيد. باراني را از پشتي صندلي برداشت و روي بازوي پيشخدمت كه با سيني قهوهي تلخ و شير و شكر رسيده بود، انداخت. پيشخدمت سيني را با متانت روي ميز گذاشت و با نگاهي به باراني روي به طرف رختآويز كنار در كرد، ولي نتوانست گامي بردارد. صداي مهيب شكستن شيشه او را در جايش ميخكوب كرده بود، همچون مرد كه اينك به نظر مجسمهاي متفكر ميرسيد.
*
زن آهسته عذر خواست. از كافه بيرون رفت. از كنار پنجره كه ميگذشت ديگر آن نگاه ويتريني هر روزهي مرد، نبود كه آزارش دهد. صندلي كافه را به كنار پياده رو كشيد.
مواظب بود كه خرده شيشههاي پنجره به كفشش آسيبي نرساند.
زن سراسيمه در را گشود. بيدرنگ راهي ميز كنار پنجره شد. لحظهاي تامل كرد و اجازه خواست. مرد متواضعانه پذيرفت. زن صندلي را به عقب كشيد. باراني را از پشتي صندلي برداشت و روي بازوي پيشخدمت كه با سيني قهوهي تلخ و شير و شكر رسيده بود، انداخت. پيشخدمت سيني را با متانت روي ميز گذاشت و با نگاهي به باراني روي به طرف رختآويز كنار در كرد، ولي نتوانست گامي بردارد. صداي مهيب شكستن شيشه او را در جايش ميخكوب كرده بود، همچون مرد كه اينك به نظر مجسمهاي متفكر ميرسيد.
*
زن آهسته عذر خواست. از كافه بيرون رفت. از كنار پنجره كه ميگذشت ديگر آن نگاه ويتريني هر روزهي مرد، نبود كه آزارش دهد. صندلي كافه را به كنار پياده رو كشيد.
مواظب بود كه خرده شيشههاي پنجره به كفشش آسيبي نرساند.
13 / خرداد ماه / 1382
0 نظرات:
ارسال يک نظر