مهر ۱۸، ۱۳۸۷

گزارش خبری . 2


قفل بازار زرگران اخذ مالیات بر ارزش افزوده را متوقف کرد

قفل بازار زرگران تبریز، اصفهان، مشهد، قزوین و تهران اجرای قانون اخذ مالیات بر ارزش افزوده را در کل کشور متوقف کرد.
تعطیلی بازار زرگران که از اواسط هفته گذشته به دنبال اجرای قانون مالیات بر ارزش افزوده از اول مهر ماه جاری، از اصفهان آغاز شده بود در روز سه شنبه گذشته به بازار طلا و جواهر فروشان تبریز شامل بازار امیر، امیرکبیر، قطران و برلیان رسید و در روزهای چهارشنبه و پنجشنبه نیز دامنه آن شهرهای مشهد، قزوین و تهران را فرا گرفت.
در شهر تبریز در اعتراض به قانون جدید مالیاتی، کلیه مغازه ها و کارگاههای صنف طلافرووشان بازار زرگران برای سه روز متوالی تعطیل شد.
به دنبال این تعطیلی ها جلساتی برای پایان دادن به این اعتراضات آغاز شد، در دومین روز تعطیلی بازار زرگران تبریز، معاون سیاسی و اجتماعی فرمانداری این شهر به خبرنگار ایسنا گفت: از روز گذشته و به دنبال تعطیلی بازار زرگران فرمانداری و مسئولان سازمان های امور اقتصادی و دارایی و بازرگانی رایزنی هایی را با فعالان این صنف آغاز کرده اند و هم اینک نیز جلسه ای با حضور مسئولان مربوطه و اعضای اتحادیه زرگران تبریز در حال برگزاری است تا بلکه طلافروشان به اعتراضات پایان داده و به فعالیت های اقتصادی خود بازگردند.
احد بهارلونژاد افزود: از زرگران تبریز انتظار داریم تا با مختل نکردن فعالیت بازار تبریز بر سر کار و مغازه های خود برگردند .
به دنبال این جلسات در بعد از ظهر دومین روز تعطیلی بازار تبریز اطلاعیه ای توسط اداره کل امور مالیاتی آذربایجان شرقی در دیوارهای بازار نصب شد که خبر از برگزاری کارگاه آموزشی مالیات بر ارزش افزوده برای صنف زرگران را در روز پنجشنبه در یکی از مساجد بازار می داد.
در حالی که تعطیلی بازار زرگران تبریز وارد سومین روز خود شده بود جلسه زرگران با مدیر کل امور مالیاتی در مسجد بادکوبه ای بر پا شد. در این جلسه که برخلاف عنوان آن صرفا جهت کسب نظر مساعد زرگران به پایان دادن اعتراضات برگزار شد، مدیر کل امور مالیاتی از امضاء توافق نامه ای فی مابین زرگران اصفهان و رئیس کل امور مالیاتی کشور در شب قبل، برای توقف سه ماهه اجرای این قانون در صنف زرگران اصفهان خبر داد و خواستار امضاء چنین توافق نامه ای مشابه در تبریز شد.
رسولی، با پذیرش مشکلات احتمالی که با اجرای قانون مالیات بر ارزش افزوده در برخی صنوف حادث می شود تصریح کرد: ابهامات، مسایل و مشکلاتی در اجرای این قانون وجود دارد که قبلا باید توسط سازمان امور مالیاتی کشور مردم توجیه می شد.
در توافق نامه اصفهان که شامل چهار بند می شد ضمن تاکید بر توقف سه ماهه اجرای این طرح بر بررسی مشکلات اجرای این قانون با حضور کارشناسان اتحادیه صنوف تاکید شده بود.
مدیر کل امور مالیاتی استان آذربایجان شرقی در تشریح این قانون تصریح کرد که این مالات شامل افرادی می شود که مالات متعلق به آنها بالای پنج میلیون تومان می باشد.
وی در ادامه تاکید کرد: ما در مدت توقف این طرح نه مالیات ارزش افزوده اخذ می کنیم و نه کسی را برای پرداخت این مالیات مکلف خواهیم خواهیم کرد.
اما این سخنان، زرگران حاضر در جلسه را برای پایان دادن به تعطیلی مغازه هایشان قانع نکرد و در پی عدم پذیرش پیشنهاد امضاء این توافقنامه توسط زرگران تبریزی، رسولی اعلام کرد که دیگر سخنی با حضار ندارد ولی با پا درمیانی پرویزی رئیس اتحادیه زرگران عاقبت مقرر شد توافقنامه امضاء شود و بازار به فعالیت عادی خود ادامه دهد.
در حالی که انتظار می رفت با پایان این جلسه اعتراضات زرگران متوقف شود، اما تا پایان آخرین ساعات کاری روز پنجشنبه زرگران حاضر به باز کردن مغاز ه های خود نشدند.
از سوی دیگر بر خلاف توافقات صورت گرفته و مذکرات جلسلا زرگران تبریز و اصفهان با مدیران مالیاتی در بالاترین سطح، روابط عمومی سازمان امور مالیاتی کشور اعلام کرد که بر خلاف آنچه که از سوی اتحادیه های طلا و جواهر توافق صورت گرفته در مورد نحوه اجرای قانون مالیات و تعویق سه ماهه آن برای صنف طلا فروشان اعلام شده است تاکید کرد که هیچ وقفه یا تعلیقی در روند اجرای قانون مالیات بر ارزش افزوده اتفاق نمی‌افتد.
روابط عمومی سازمان امور مالیاتی كشور با صدور اطلاعیه‌ای اعلام کرد: «هیچگونه وقفه یا تعلیقی ولو بصورت موقت در روند اجرای قانون مالیات بر ارزش افزوده اتفاق نخواهد افتاد».
به دنبال این اطلاعیه و بی تدبیری سازمان امور مالیاتی در تعامل مناسب با مردم و نگرانی از گسترش اعتراضات، رئیس جمهور که در خراسان شمالی به سر می برد از بجنورد دستور توقف اجرای این قانون را صادر کرد.
رئیس جمهور در فرمانی وزیر اقتصاد را موظف کرد در مدت دو ماه برنامه عملیاتی و راهکارهای مناسب برای اجرای صحیح قانون «مالیات بر ارزش افزوده» را تدوین کند و تا زمان ابلاغ دستور العمل های لازم و تمهید شرایط مناسب، اقدامات مربوط به اخذ هر نوع وجوه در اجرای این قانون متوقف شود.
متن کامل فرمان دکتر محمود احمدی نژاد به این شرح است .
جناب آقای دکتر حسینی
وزیر محترم امور اقتصادی و دارایی
به منظور اجرای صحیح قانون مالیات بر ارزش افزوده و بررسی موانع و مشکلات و رفع نگرانی ها و ایجاد رضایتمندی درمودیان محترم ضروری است با هماهنگی وزارت بازرگانی و سایر دستگاه ها و سازمانهای ذیربط و به ویژه مشارکت و بهره گیری از نظرات نمایندگان اصناف مختلف ظرف مدت دو ماه برنامه عملیاتی و راهکارهای مناسب جهت اجرای قانون مذکور را تهیه و به اینجانب ارایه نمایید.
بدیهی است که تا زمان تهیه و ابلاغ دستور العمل های لازم و تمهید شرایط مناسب، اقدامات مربوط به اخذ هر نوع وجوه در اجرای این قانون متوقف خواهد بود.
گفتنی است، قانون مالیات بر ارزش افزوده مصوب سال 1382 بود که مقرر شده بود از اول مهر ماه جاری به اجرا درآید.

یادداشت . 5


به همین سادگی؛ سانسور شدیم

اتفاق مبارکی در حوزه ی فرهنگی شهرمان رخ داده است. واقعی که هر چند دوام آن بیشتر از 8 روز نیست، اما همین چند روز نیز برای شیفتگان فرهنگ، هنر و ادب مجال مغتنمی است. از 17 مهر تا روز چهارشنبه هفته آینده نمایشگاه کتاب تبریز در محل مصلی سابق شهرمان برپاست.
متاسفانه این خبر آنچنان که ناشران و شیفتگان کتاب و کتابخوانی را به وجد می آورد، دوستداران مطبوعات حلاوت و شیرینی برپایی این نمایشگاه چندان به مذاقشان خوش نخواهد آمد. نمایشگاه مطبوعات آذربایجان شرقی که همه ساله همزمان با نمایشگاه کتاب برگزار می شد امسال بدلیل فضای کم محل مصلی سابق برگزار نمی شود، به همین سادگی. و دیگر اینکه تعداد ناشران خارجی شرکت کننده در نمایشگاه امسال بدلیل همین مشکل فضا، کمتر از سالهای قبل است.
برای آنانی که چون من از داشتن ابتدایی ترین وسیله حمل و نقل محروم می باشند، برپایی نمایشگاه کتاب در مرکز شهر مطلوب است، اما عدم برپایی نمایشگاه مطبوعات و تقلیل کمی ناشران شرکت کننده در نمایشگاه کتاب در نظر بسیاری با هر توجیهی مقبول نمی افتد. از سوی دیگر می توانم تجسم کنم خیابانهای دهه ی 40 و 50 مرکزی تبریز را که در روزهای عادی نیز ترافیک سنگینی دارند در این ایام نمایشگاه چه وضعیتی خواهند داشت. متولیان برپایی نمایشگاه دلخوشند به اینکه مردم به مدد BRT و وسایل حمل و نقل عمومی اتومبیل های شخصی را از پارکینگ بیرون نیاورند، که بدلیل فقدان عمومیت فرهنگ استفاده از وسایل عمومی چنین توقعی دور از انتظار است.
من نیز همچون بسیاری از عدم برپایی نمایشگاه کتاب در محل دائمی نمایشگاه تبریز که هم فضای مناسبتری دارد و هم امکانات در خوری، متعجب شدم. اما گویی مدیران نمایشگاه بین المللی تبریز به مقوله کتاب نیز با دید سایر نمایشگاهها می نگرند و توقعات مادی چشمگیری از میزبانی نمایشگاه کتاب دارند و همین باعث شده است تا ارشادی ها به همین فضای 8 هزار متری مصلی سابق قناعت کنند.
با همه این اوصاف نمایشگاه کتاب دیدنی تر از هر نمایشگاهی است. کیست که از تماشای 100 هزار عنوان کتاب در یکجا استقبال نکند. گیرم که در کتاب نمایشگاه امسال ما اصحاب رسانه از قلم افتاده ایم.تابعد.

مهر ۰۲، ۱۳۸۷

گزارش خبری . 1

24 ساعت آتش در جان بازار*
به شکایات مردمی قبل از حادثه گوش داده نشد!


پس از 24 ساعت عملیات اطفاء حریق؛ آتش نشانان، بازار چرم تبریز را تحویل نیروی انتظامی دادند، اما هنوز مقصر یا مقصران واقعی این آتش سوزی مشخص نشده اند.
آتش‌سوزي بازار بزرگ كفش و چرم كه از ساعت30/22 يكشنبه شب آغاز شده بود، در ساعت 21 شب دوشنبه توسط 100 نیروی آتش نشانی از 12 ایستگاه آتش نشانی تبریز اطفا شد و آتش‌نشانان محل حادثه را در ساعت 21:30 به نيروي انتظامي تحويل دادند.
سال گذشته نیز این بازار دچار آتش سوزی گسترده ای شده بود. در دومین آتش وزی این بازار، از 120 باب مغازه این بازار، طبقه همکف به طور کامل در آتش سوخت و پنج طبقه دیگر این ساختمان بر اثر اين حريق، دچار دودگرفتگي و شكستگي بعضي از شيشه‌ها شدند.
به دنبال این آتش سوزي ستاد حوادث غير مترقبه تبريز با حضور جمعي از مسئولان ارشد آذربايجان شرقي و مقام‌هاي محلي اين شهر تشكيل جلسه داد. در این جلسه افرادي نظير محمدرضا ميرتاج الديني نماينده مردم تبريز در مجلس شوراي اسلامي‌، محمد اشرف نيا معاون عمراني استاندار آذربايجان شرقي‌،‌ عليرضا نوين شهردار و محمدعلي ذبيحيان فرماندار تبريز حضور داشتند. احمد عليرضا بيگي، استاندار آذربايجان شرقي نیز با حضور در محل حادثه آتش سوزي از نزديك در جريان چگونگي اطفاي اين آتش سوزي قرار گرفت.
گفته مي‌شود محموله‌اي بزرگ از چسب مخصوص كفاشي روزهاي گذشته در اين بازار تخليه شده و با توجه به قدرت آتش سوزي احتمال مي‌رود اين محموله به دلايلي دچار حريق شده باشد.
معاون عمليات سازمان آتش نشاني تبريز، وجود 20 هزار حلب چسب كفاشي در محل انبار اين بازار را دليل اصلي گسترش حريق و طولاني شدن مدت زمان اطفا آتش عنوان كرده است ولی هنوز علت دقیق این آتش سوزی تا زمان تحریر این گزارش اعلام نشده است.
انوشيروان كرماني‌نژاد ـ‌ معاون عمليات سازمان آتش‌نشاني تبريز ـ اين بازار را فاقد كمترين امكانات ايمني دانست و فرماندار تبريز نیز تاکید کرد:‌ با مسبب يا مسببان احتمالي اين آتش سوزي به شدت برخورد خواهد شد.
در حالی که به گفته محمد حسین فرهنگی نماینده مردم تبریز در مجلس شورای اسلامی، این بازار تحت مالکیت شهرداری تبریز قرار دارد، علیرضا نوین شهردار تبریز در توضیح عدم تجهیز این بازار به امکانات اطفاء حریق اعلام کرد که بازار چرم تبريز تحويل هيئت امناي اين بازار شده و هم ‌اكنون به صورت هيئت امنايي اداره مي‌شود، ولی هيئت امناي بازار چرم تبريز این ادعا را تكذيب كرده و اعلام نموده اند؛ بازار چرم تبريز تاكنون تحويل هيئت امنا نشده است.
هیئت امنای بازار چرم تبریز در صورتجلسه نشستی که پس از بروز این حادثه تشکیل دادند با اعلام اينكه هنوز پروژه ياد شده از نظر ساختماني به اتمام نرسيده است، آورده‌اند؛ طي صورتجلسه مورخه 12 آذرماه سال 86 در محل سازمان عمران با توجه به اينكه پروژه بازار چرم به پايان نرسيده بود، مقرر شد طي دو ماه يعني در تاريخ 12 بهمن ماه همان سال پروژه به اتمام رسيده و به اداره املاك تحويل شود تا با نظارت هيئت امنا اداره شود که تاکنون این موضوع محقق نشده است.
اين صورتجلسه به امضاي پورحسين، چلنگري، پاكدل،‌جباريان، سرندي، باهري‌پور و باتر به عنوان اعضاي هيئت امناي بازار چرم تبريز رسيده است.
پس از این حادثه دو نفر از نمایندگان مردم تبریز در مجلس نسبت به وقوع این حادثه و تبعات احتمالی آن در خصوص ثبت جهانی بازار تبریز واکنش نشان دادند.
محمدرضا ميرتاج‌الديني در گفت و گویی با خبرنگاران خواستار تشكيل كميته تحقيق ويژه براي بررسي آتش‌سوزي بازار چرم تبريز شد و به شدت از مسئولین امور در خصوص وقوع این حادثه انتقاد نمود.
وی با اشاره به حجم گسترده اعتراضات مردمي و نيز ابهامات و قصور برخي از دستگاه‌هاي اجرايي در پرونده آتش‌سوزي خواستار تشكيل كميته تحقيق ويژه در اين مورد در استانداري آذربايجان شرقي شده است. نماینده مردم تبریز در مجلس اعلام کرده است که در بازديد از محل آتش‌سوزي بازار چرم در روز وقوع حادثه مشخص شد برخي از دستگاه‌هاي اجرايي، هم در اصل اقدام به مهار آتش‌سوزي و هم قبل از آن تعلل‌ها و بي‌توجهي‌هايي نسبت به انجام وظايف قانوني داشته‌اند كه با تشكيل اين كميته بايد ابعاد قضيه مورد بررسي قرار گيرد. ميرتاج‌الديني اظهار داشته است، با وجود اينكه اهالي ساكن در محل در مكاتباتي به دادستان تبريز نواقص موجود در اين مجموعه تجاري را از نظر ناامن بودن آن وقوع حوادث مشابه در سال‌هاي گذشته ياد‌آور شده و خواستار رسيدگي به موضوع بوده‌اند، اما همچنان به اصناف بازار اجازه داده شده است به فعاليت خود ادامه دهند. وي از بي‌توجهي مسئولان ذي‌ربط در اين زمينه انتقاد نموده و خاطر نشان کرده است،‌ چرا به شكايات مردمي گوش داده نشده ولي بعد از وقوع حادثه همگي در ميدان حاضر شده‌اند. نماينده مردم تبريز در مجلس فقدان پله‌هاي اضطراري، ‌نبود سيستم اطفاي حريق در محل ساختمان و انبار شدن مقادير مواد اشتعال‌زا نظير چسب در بازار تبريز را از موارد غيراستانداردي برشمرد كه با سهل‌انگاري مسئولان و اعطاي مجوز براي فعاليت اصناف، اعتراض گسترده اهالي محل را درپي داشته است. تاج الدینی به اهالي ساكن در بازار چرم تبريز گفته‌ تا مدارك و مستندات مربوطه را به دفترش ارسال كنند تا از طريق مراجع قضايي و شهرداري موضوع را مورد رسيدگي قرار دهد. وی با اشاره به طولاني شدن زمان مهار آتش‌سوزي نیز اظهار داشته اين كه اطفاي آتش‌سوزي بازار چرم تبريز كه در همسايگي كاخ استانداري آذربايجان شرقي واقع شده است، 24 ساعت به طول انجامد يك هشدار براي مسئولان است. این نماینده مردم تبریز در مجلس با تاکید بر اينكه بازار چرم تبريز در محدثات و انشعابات جديد خيابان دارايي احداث شده و ارتباطي به بازار تبريز ندارد، تاکید نموده که آتش‌سوزي اخير بازار چرم تاثيري در فرآيند ثبت جهاني آن نخواهد داشت.
از سوی دیگر، تراب محمدی رئيس سازمان ميراث فرهنگي، صنايع دستي و گردشگري آذربايجان شرقي نیز اعلام کرده، در این آتش سوزي بخش تاريخي بازار كه در فهرست آثار ملي به ثبت رسيده، آسيبي نديده است.
وی تاکید نموده بازار چرم تبريز اگرچه در بافت تاريخي تبريز قرار دارد، اما جزء بناهاي نوساز اين شهر بوده و از بازار بزرگ مسقف و سنتي تبريز فاصله دارد.
محمد حسین فرهنگی یکی دیگر از نمایندگان مردم تبریز در مجلس شورای اسلامی نیز اظهار امیدواری کرده است که این آتش سوزی در روند ثبت جهانی بازار تبریز تاثیر منفی نداشته باشد. نماينده مردم تبريز در مجلس بر معين بودن حدود بازار تبريز تاكيد كرده و گفته بازار چرم تبريز كه تحت مالكيت شهرداري است ارتباطي به بازار تبريز ندارد.
در جريان اطفاء این آتش سوزي ، چهار آتش نشان تبريزي مصدوم شدند و به گفته دبير ستاد حوادث غيرمترقبه استان آذربايجان شرقي، يكي از آتش نشانان دچار سوختگي شده که در يكي از بيمارستان‌هاي تبريز بستري شده است. كار معالجه و مداواي اين امدادگر آسيب ديده در حال انجام است.
با وجود گذشت چندین ساعت از عملیات اطفاء این حریق، هنوز از میزان خسارات وارده بر اثر اين آتش سوزي گزارش رسمی منتشر نشده است.

*گزارشی برای روزنامه آذربایجان

یادداشت . 4




آرزوی دیرینه روزنامه نگاران تبریزی*


1. معجزه نمی دانیم؛ وگرنه آرزو داشتیم رویایی دیرینه روزنامه نگاران آذربایجان را تحقق ببخشیم و همین فردا "آذربایجان" را در شکل و شمایل نشریه یومیه کشوری به روی پیشخوان دکه ها بفرستیم . آرزویی که هفته گذشته "مهندس پیمان" مدیر روزنامه "مهد آزادی" نیز در تبیین توقعات جامعه مطبوعاتی تبریز از استاندار جدید آذربایجان شرقی به بیان آن پرداخت و اظهار امیدواری کرد که شهر اولین ها – که دیگر دیر هنگامی است، این نام را در توصیف اش کمتر به کار می برند – در دوران مدیریت "احمد علیرضا بیگی" گام در انتشار روزنامه ای سراسری با کیفیت و کمیتی مطلوب و مقبول بگذارد.
نقصی که اغلب ما روزنامه نگاران و اهالی فرهنگ و هنر آذربایجان، زمان طولانی است متوجه آن شده ایم؛ وقتی یزد "آفتاب" دارد، مشهد "قدس" و "خراسان"، تبریز چرا در عرصه روزنامه های کشوری و سراسری این همه بی بضاعت است.
در این شهر تعداد نشریات یومیه ای که گستره ی توزیع سراسری همچون "آذربایجان" خودمان را دارند و در محدوده تبریز یا حداکثر شمالغرب توزیع می شوند و فقط عنوان "روزنامه سراسری" را یدک می کشند کم نیستند، اما چرا هیچکدام از ما - چه مطبوعاتی ها و چه متولیان فرهنگی و هنری – پا به این میدان نگذارده ایم. نمی دانم اگر بگویم مشکلات مالی، فقدان امکانات فنی چاپ و نشر و حتی توزیع، بهانه ی ما بوده است، حداقل برای برخی مدیران روزنامه ها مانند آقای "رضایی تبریزی" صاحب امتیاز روزنامه خودمان، چندان خوشایند نباشد، چرا که از داشتن ابتدایی ترین امکانات انتشاراتی نیز محروم هستند.
به نظرم مهمتر و واجب تر از همه اینها اراده و عزم انجام چنین کاری است. سالها پیش به نمایندگی از طرف نشریه ای در نمایشگاه مطبوعات تهران حضور داشتم، در غرفه مجاور ما هفته نامه ادبی بود که به صورت کشوری به شکلی وزین منتشر می شد. متصدی غرفه عمده ترین دلیل توفیق شان را جمع یکدله شان می دانست که اساس آن در یک محفل ادبی شهر شیراز شکل گرفته بود و حالا به تیمی حرفه ای و زبده در کار مطبوعات تبدیل شده بود. از همان زمان حسرت تشکیل چنین جمعی را با خود دارم، هر چند در مقاطعی تا شکل گیری چنین گروهی پیش رفته ایم ولی متاسفانه هیچگاه مشخصه آن جمع شیرازی را که بعدها بیشتر با آنها آشنا شدم در جمعهای خودمان ندیدم و همین دلیل شکنندگی زودهنگام جمع های ما شده است. اما اینک به مدد تجارب گذشته خیمه ای بنام "آذربایجان" بپا کرده ایم و عزم تشکل جمعیتی حرفه ای برای انتشار روزنامه ای حرفه ای را داریم، درگاه این خیمه به روی همه گشوده است، برای همه آنانی که دغدغه فرهنگ و هنر و ادب این مرز و بوم را دارند. باشد که استوارتر و ماناتر از قبل باشیم.
2. معجزه نمی دانیم؛ وگرنه دوست داشتیم روایت انتشار 15 ساله "آذربایجان" را همچون داستانهای جعبه جادویی در ساعتی، به مدد قلم به تصویر بکشیم تا از آنچه در این سالها بر آذربایجان رفته است یادی کرده باشیم. روزنامه چی ها و خوانندگان حرفه ای مطبوعات آذربایجان به یاد دارند "نامه آذربایجان" را که در زمستان سال 1372 به صورت دورنگ و به شکلی آبرومندانه ای هر دوهفته یکبار منتشر می شد بعدها این دوهفته نامه، هفته نامه شد و نامه نیز از عنوان آن حذف شد. اینک بیش از یک سال است که آذربایجان به صورت یک روز درمیان به مدد همت جمعی، که تعداد نفرات آن از عدد انگشتان یک دست کمتر است، منتشر می شود. اما همین جمع کوچک عزم و جزم کرده تا با شروع پاییز تغییراتی اساسی در آذربایجان ایجاد کند. در پاییز تلاش خواهیم کرد؛ آذربایجان روزانه منتشر شود، توزیع را سامان خواهیم داد و گستره آن را وسیع تر خواهیم کرد و در کنار همه آنها به فکر ارتقاء کیفی خواهیم بود و اگر خدا بخواهد تا پایان سال به لحاظ کمی نیز مقبولتر خواهیم بود. همه اینها قول و قراری است که با خود و شما گذاشته ایم، پس شما نیز ما را تنها نگذارید. خدا را چه دیدید، شاید " آذربایجان" رویای انتشار روزنامه ای کشوری تبریز را تحقق بخشد.
تا بعد
* یادداشتی برای روزنامه آذربایجان مورخه 31/06/1387

شهریور ۲۲، ۱۳۸۷

یادداشت . 3


به همین سادگی ...
یک اتفاق ساده بود. در دنیای مجازی پدیده قریبی نبود. رایانه خانگی من هفته گذشته به استقبال ویروسی در شبکه اینترنت رفت و من بناچار مجبور شدم کامپیوترم را برای پاکسازی از میهمان ناخوانده تحویل شرکت پشتیبان دهم و مهندس عزیز با نهایت دقتی که به خرج داد تمامی نوشته ها و داستانهای کوتاه مرا نیز به همراه ویروس عزیزتر "دیلت " کرد . به همین سادگی و ماحصل چند ماه تلاش من به همین سادگی از بین رفت. کاریکاتور "کوثر " را به نوعی وصف حال خود یافتم.

شهریور ۱۱، ۱۳۸۷

داستان کوتاه . 7


رفت بی هيچ ردپايي !

در تاريك روشن سحرگاهي خسته از افكار مغشوش شبانه‌اش، پا از درگاه خانه بيرون گذاشت. كوچه خلوت بود. باد تندي چراغ آويزان از تير چراغ برق را تكان مي‌داد و تنها صدايي كه در آن بن بست تنگ مي‌پيچيد برخورد لامپ شكسته همين چراغ با كلاهك فلزيش بود كه به صداي ضعيف و مرده‌ي ناقوسي مي‌مانست. رد پايي روي برفهاي سبك و نرمي كه ديشب بر زمين نشسته بود ديده نمي‌شد،‌ و او با هر گامي كه برمي‌داشت احساس مي‌كرد گوشه‌اي از اين پهنه‌ي سفيد را چركين مي‌كند و اين بهانه‌اي مي‌شد تا آزرده‌تر و دلگيرتر شود.
دلش گرفته بود، گرفته‌تر از هميشه حال و حوصله‌يئ خوبي نداشت. چند ماهي مي‌شد كه به دلخواه شهري دور افتاده در ناحيه‌اي كوهستاني و سردسير را براي كار و زندگي انتخاب كرده بود. شهري كوچك كه گامهاي بلند و مردانه او مي‌توانست طولاني‌ترين خيابانش را در چند دقيقه طي كند. و بعد از آن او خود را در آستانه‌ي مدرسه محقر با بناي قديمي و كهنه و فرسوده ببيند.
امروز نيز همچون دو سه روز گذشته زودتر از موعد رسيده است. زودتر از موعدي كه بناچار قيافه‌ي ابلهانه‌ي معلمي كوشا و كاري را به خود مي‌گيرد و در برابر ديدگان سيزده دانش‌آموز كلاس،‌ مصمم و جدي مثلا به آموزش مشغول مي‌شود.
به ديوار مدرسه تكيه مي‌دهد و ساعتي در همان حال مي‌ماند. كسي از مقابلش مي‌گذرد و با سلامي او را به خود مي‌آورد. با عبور رهگذر او نيز به راه مي‌افتد، در نيمه باز مدرسه را مي‌گشايد و به سوي كلاس مي‌رود. غرقِ در افكارش مي‌شود. افكاري كه او را خسته كرده است، ولي نمي‌تواند از آنها رهايي يابد. نمي‌داند چرا بايد اين حصار را كه با نام فريبنده‌ي زندگي نفسش را تنگ و تنگ‌تر مي‌كند تاب آورد.
وقتي اينجا آمد انديشيد از شلوغي، ازدحام جمعيت واطرافياني كه هيچ هنري ندارند مگر بي‌هنريِ‌ محض رها خواهد شد و دور از چشم آشنايان به راحتي خواهد رسيد. ولي وقتي گوشه‌اي دنج يافت تازه به صرافت عمق بيهودگي مطلقي كه در آن غرق بود، افتاد.
اندكي بعد دانش‌آموزان پيدايشان مي‌شود و او بايد نقاب هر روزه‌اش را به چهره بزند و از علم بهتر است يا ثروت بگويد،‌‌ از جبر و حد،‌ از دستور زبان و بيان و هزار هزار اصول و قوانيني كه هزار هزار انسان عاقل،‌ فهميده‌اند و او در دل حتي وقتي آنها را تدرس مي‌كند ريشخندي به تمسخر نصيبشان مي‌كند. و چه عبث هستند اين قواعد كه جزء هموارسازي كاركردي بهتر براي شكم‌چراني بيشتر و در نهايت برآورد هوسهايِ‌ حيواني عاقبتي ندارند. با هجوم اين افكار بي‌آختيار زير لب تكرار مي‌كند: حيوان،‌ حيوان، حيوان...
قوطي سيگار را از جيب بغل باراني‌اش در‌مي‌آورد و در حالي كه به نقطه نامعلوم در ميان نيمكت‌ها چشم دوخته نخي سيگار از آن بيرون مي‌كشد. با پُكي طولاني و عميق سيگار را مي‌گيراند و چوب كبريتش را روشن در دستش نگه مي‌دارد تا آتش انگشتش را بسوزاند و آنگاه خاموش شود. دود سيگار را در سينه حبس مي‌كند و باز پكي طولاني‌تر مي‌زند. به سرفه مي‌افتد. سردرد هميشگي به سراغش مي‌آيد و سرش گيج مي‌رود.
در حالي كه آرنجش را به ميز تكيه داده و سرش را در ميان دستانش گرفته سيگار روشن را هنوز به لب دارد. با كف دستانش سرش را محكم مي‌فشارد، گويي چشمانش مي‌خواهند از حدقه بيرون زنند، حالت تهوع دارد. عرق سردي پشت‌اش نشسته،‌ احساس مي‌كند موهاي كلفت و نرم سرش سيخ شده‌اند، مي‌خواهد دستي به آنها بكشد كه سرش رها مي‌شود و صندلي واژگون.

وقتي چشم مي‌گشايد كه سيزده جفت چشم به او زل زده‌اند. دستي بچه‌گانه اما زمخت و ترك خورده با ليواني آب به جلو مي‌آيد.
يكي مي‌گويد: آقا معلم! دوباره حالتان بد شده بود. جرعه‌اي از آب را مي‌خورد و با هر چه نيرو در بدن دارد سعي مي‌كند برخيزد و بر صندلي بنشيند.
سيزده چهره‌ي مضطرب او را مي‌پايند. حرفي نمي‌زند. از جا برمي‌خيزد و با گچي خشك روي تخته سياه مي‌نويسد: تو زندگي مي‌كني، چرا؟
به طرف ميز برمي‌گردد، سيگاري روشن مي‌كند و منتظر مي‌ماند، اما كسي حرفي نمي‌زند. نمي‌داند اين پرسش را از خود پرسيده است يا از دانش‌آموزانش.
سيگار دوم را روشن مي‌كند،‌ سيگار سوم، چهارم ... بلاخره با گيراندن سيگاري ديگر در انتهاي كلاس كسي به حرف مي‌آ‌يد.
- آقا! براي اينكه بزرگ شويم.
- كه چه شود؟
صدا ساكت مي‌شود. گويي ديگر پاسخي ندارد. لحظه‌يي بعد يكي از جلو مي‌گويد:
- كار كنيم.
- خوب!
و ديگري: كار كنيم كه زندگي‌مان خوب باشد.
خاكستري سيگار به روي باراني‌اش مي‌ريزد، اعتنايي نمي‌كند. گج خشك را دوباره به دست مي‌گيرد. خطي كج و معوج روي نوشته‌اش مي‌كشد و زير آن مي‌نويسد:‌ تو! زندگي مي‌كني كه بزرگ شوي و كار كني. و كار مي‌كني كه زندگي كني. فقط همين؟!
پاكت سيگار را از روي ميز برمي‌دارد و به طرف در مي‌رود.

نمي‌داند چرا به اين سو آمده، ولي چه فرقي مي‌كند. مي‌خواهد گم شود، دور شود و تا جايي برود كه ديگر هيچ حصاري نباشد. چند پستي و بلندي را به سختي طي مي‌كند تا عاقبت از خستگي بر تخته سنگي مي‌نشيند ولي قرار ندارد ننشسته برمي‌خيزد.
تابش نور خورشيد سفيدي برف را چشم‌گيرتر كرده است. حيف‌اش مي‌آيد كه گستره‌ي سپيد كوه را به ردپايي درمانده، آلوده كند. سبك گام برمي‌دارد. ناگهان پايش درست جايگير نمي‌شود،‌ سُر مي‌خورد و در آن پايين از هر بندي فارغ مي‌شود، حتي زندگي.
23 / خرداد ماه / 1382

مرداد ۳۱، ۱۳۸۷

داستان کوتاه . 6


شب طولاني‌تر مي‌شود

شب طولاني است، و طولاني‌تر مي‌شود اگر فصل،‌فصلِ سوز و سرمايِ زمستان باشد. سوزي كه تا مغز استخوان نفوذ مي‌كند و تا آدمي را از تك و توكِ رفتن باز ندارد و از پاي نياندازد، لختي آرام نمي‌گيرد. و اگر اين آدمي خردينه سالي بيش نباشد از پاي كه مي‌افتد، سهل است از نفس نيز. و او اينها را خوب مي‌داند.
برف پريشب بر زمين نشست و گويا باريدنش تمامي نداشت. باريد، باريد و باز هم باريد. آنقدر كه حالا وقتي او پاهايش را بر زمين مي‌گذارد تا بالاي زانويش را مي‌پوشاند. همين باعث مي‌شود تا اندك گرمايِ چند قرص ناني را كه لحظاتي پيش به نظرش داغ مي‌آمدند ديگر احساس نكند. كم‌كمك پاهايش كرخت مي‌شوند،‌ پشت‌اش مي‌لرزد و احساس مي‌كند نفسي كه از اين سينه‌اش بيرون مي‌آيد به باد خشمناكي كه محيط را احاطه كرده مي‌پيوندد و به ياريش مي‌شتابد تا با قدرتي هر چه بيشتر برف بام‌هاي كاه‌ گلي را بلند كند و بر سر و روي او بكوبد. حس مي‌كند ديگر هرگز نخواهد توانست درازي اين كوچه تنگ و تاريك را طي كند و خود را در چارچوب درگاه خانه بيابد. درگاهِ خانه‌اي كه هر چند در آن كسي دل خوش نيست،‌ اما اتاق كوچك و نمورش در اين ساعات براي او بهترين ماوا و جان پناهي است كه مي‌تواند باشد.
صداي سهمگين باد كه اندام درختان كهن سال را در مي‌كوبد و گاه‌گاهي شاخه‌‌هاي نورس‌شان را در هم مي‌شكند به او مي‌فهماند كه اين تخيلات فريبي بيش نيست. و او از اين واقعيت مي‌ترسد. ترسش بيشتر مي‌شود چون صدايِ پارس سگي را به همراه سوز سرما، باد صوت كشان به گوشش مي‌رساند. از اين پس وحشت است كه در وجودش رخنه مي‌كند. چنان مي‌شود كه ديگر نمي‌تواند گام بردارد. صداهايي كه باد با خود مي‌آورد لحظه به لحظه به او نزديك و نزديك‌تر مي‌شود. و او كه گزندگي سوز سرما تمام وجودش را در هم شكسته از پاي مي‌افتد. ولي هنوز قرص‌هاي نان را محكم در آغوش گرفته است. در حالي كه روي سينه مي‌خزد، تنش را به پناه ديواري مي‌كشاند و منتظر مي‌شود. منتظر مي‌شود تا گذشت زمان صاحب صدا را كه بي‌شك حيواني سرمازده‌تر از وي ولي جان سخت‌تر از اوست بنماياند.
از ضعف چشمانش را مي‌بندد و در هم همه‌ي اصواتي كه شتاب باد، در گذر از شاخه‌هاي درختان خشكيده و ديوارهاي تكيده با پارس سگي در هم آميخته، گذشته‌اش را مرور مي‌كند. او كه كودكي بيش نيست، در گذر از خاطرات يازده زمستان زندگي،‌ خود را صاحب تجربه بسيار مي‌يابد. تجربه‌اي كه ماحصل فناي شيريني‌هاي كودكي به پاس تلخ كامي‌هاي بزرگي است. در آن صداها آموزگاري را مي‌يابد با عينكي بزرگ بر چشم كه تكيه كلامش دعوت به زندگي است و اولين و آخرين توصيه‌اش خواندن. آموزگاري با لحني صميمي كه در يك روز شب‌زده چندين سياه‌پوش او را با خود مي‌برند و ديگر پيدايش نمي‌شود، و تو گويي براي ابد از يادها رفته است. ولي او در اين ميان باز خود را مي‌بيند كه هر روز به اميد ديدار آقا معلم راهي دبستان مي‌شود. و عاقبت شبي صداي مهيب بمبي او را به خود مي‌آورد و در فردايش مدرسه‌اش را مي‌بيند كه به ويرانه‌اي تبديل شده. از آن روز او از هر صدايي مي‌ترسد. اما نه، نه از هر صدايي، اكنون ناله‌ي حيواني به گوشش مهربانانه مي‌آيد. چشم مي‌گشايد و در لحظه‌اي به خود مي‌آيد و متوجه مي‌شود در پناه ديواري است كه از سنگيني برف، گويي هر آن فرو خواهد ريخت. بقچه‌اي نان در بغل دارد و سگي هار در برابر ديدگانش نشسته است. مي ترسد. مي‌خواهد محل گريزي بيابد و كسي را به ياري بطلبد. ولي جان پناهي كجاست كه پناهگاهش باشد و چه كسي است كه دستش را بگيرد؟
برف و بوران شهر ماتم‌زده را خلوت كرده،‌ خلوت‌تر از هميشه. و پنداري اين سياهي شب كه تا سپيده راهي نبودش،‌ تمام شدني نيست. و عزم آن دارد تا مردمان خفته را خفته‌تر از هميشه نمايد.
چاره‌اي نيست،‌ حتي نايِ خزيدن نيز ندارد. چارچوب بدنش خشك شده است. در جايش مي‌نشيند و خيره مي‌شود به حيوان. او نيز ساكت است،‌ تكانكي به خود مي‌دهد. پوزه‌اش را در ميان دو دستش گذاشته و فقط صداي ضعيفي از حلقومش بيرون مي‌جهد.
حس مي‌كند حيوان قصد همدردي با او را دارد. از اين فكر خوشحال مي‌شود و بر زبان مي‌راند: چه مي‌كني اينجا؟ مگر اين وقت شب خيرات صدقه مي‌كنند؟ گيرم تو برخلاف اين جماعت كه روزشان نيز در خواب مي‌گذرد شب زنده‌داري، مگر سوز و سرما در تو اثر ندارد؟
اثر دارد، اگر اثر نداشت كه حال و روزت اين نبود. من مجبورم، دير بجنبم اين چند قرص نان هم گير نمي‌آيد در اين مملكت جنگ‌زده. همين نيز هنر مي‌خواهد كه كمي از نصف شب گذشته راهي شوي و از اين سوي شهر تا بدان سوي اين خرابه را طي كني تا مگر بقچه‌اي نان نصيبت شود كه چندين سر نان خور،‌ خردتر از خود من در سپيده دم منتظر همين بقچه‌اند.
بدبخت!‌ سرنوشت تو نيز شوم است. اما غمت نباشد،‌ شوم‌تر از پيشاني نوشت من كه نيست. درست است تو با وفايي،‌‌ اگر از در برانندت باز منتظر بهانه‌اي تنا برگردي. حالا چرا اين طور خيره خيره نگاهم مي‌كني؟ حوب من نيز در حق اين قوم كم وفا نكرده‌ام،‌ ولي اينها حتي توان حفظ كهنه عهد خود را نيز نداشته‌اند.
يعني چه تقصير اينها نبود؟ پس چه كسي بايد به فكر ما مي‌بود؟‌ مي‌گفتند كار بزرگان را به خودشان بايد سپرد،‌ سپرديم. اين هم نتيجه‌اش. نسل ما گل ناشكفته نبود، خار هم نبود كه هيمه‌ي آتشي شود، كه اگر روشنايي نداشت گرماي دخمه‌اي را فراهم آورد. پس حالا چه توفيري دارد اگر اين سرما كه تمام وجودم را مي‌لرزاند مرا براي هميشه با خود ببرد؟ مي‌دانم كه دردي احساس نخواهم كرد. كم كمك پلك‌هايم را نمي‌توانم باز نگه دارم. آهسته،‌ آهسته به خواب خواهم رفت. و صبح – اگر صبحي در كار باشد،‌ مني ديگر نخواهد بود كه در اوان زندگي بار تلخ هستي، كمرشكنش كرده باشد.
اي كاش جاي تو بودم، سگ و نفهم،‌ نفهم و آسوده. با خيالي راحت همچون تو در كوچه پس كوچه‌ها پرسه مي‌زدم. درست است،‌ غمت نباشد، نمي‌فهمي و اين برايت بهترين نعمت است.
نمي‌دانم تو هم مثل من ناله مي‌كني يا با ماليدن مدام پوزه به دستهايت حرفم را صديق مي‌كني و يا شايد هم نه، هيچكدام از اينها نيست تو مخالف حرفهاي مني، باشد مخالفي. راست مي‌گويي سگ‌ها بهتر از ما مي‌فهمند اگر نمي‌فهميدند كه بر گردنشان قلاده نمي‌زدند. راستش با غل و زنجير فهم شما را به كار مي‌كشند. اما مي‌بيني به چه راحتي بي‌نياز به افساري از نفهمي‌هاي ما كار مي‌كشند.
چه كاري؟‌ همين ديگر،‌ من بايد حتي شب‌ها نيز سگ دو بزنم براي لقمه‌اي نان و آنها ... مي‌بيني با جبر، جبروتي براي خود ساخته‌اند و اين از ناداني و نفهمي ماست.
چي شد؟ مي‌بيني من از ناي حرف زدن افتاده‌ام تو هم ساكت شده‌اي؟ چرا تكان نمي‌خوري؟ ...
اين چند لقمه نان كه براي ما قوتي نشد. پلك‌هايم سنگين شده‌اند،‌ خوابم مي‌آيد، خواب. اما نمي‌خواهم مثل اين مردم ... پلك‌هايم ...

شب طولاني است و طولاني‌تر مي‌شود.

12 / اردي‌بهشت / 1382

مرداد ۲۳، ۱۳۸۷

داستان کوتاه . 5


وقتي گرگ، زاده شود

وقتي زاده شد، لاغر و استخواني بود. با اين وجود صدايي محكم و قوي داشت. چون وقتي لحظاتي بعد گريه‌اش گرفت و جيغش به هوا رفت، اوقات پدرش را تلخ نمود و او نفرينش كرد كه مُردني چه صدايي دارد.
چند روز بعد مادر جوانش كه از همان روز زايمان او به بستر افتاده بود،‌ مُرد. و پدرش باز نفرينش كرد كه اين توله قدمش شوم است.
همين باعث شد تا مردم وجود او را نحس شمردند، و او از كودكي با تنهايي خو گرفت. جثه‌ي ضعيفي داشت و اغلب بيمار بود. پدرش كه از فقر و بي‌چيزي،‌ او را در همان سه چهار سالگي به امان خدا گذاشت، و رفت بناچار او به ته مانده‌ي سفره‌ي ديگران چشم دوخت و به آن رضايت داد.
حالا ديگر آن توله‌ي شوم بزرگ شده بود،‌ ولي فقط يك سگ بود.

وقتي زاده شد،‌ لاغر و استخواني بود. با اين وجود صدايي محكم و قوي داشت. چون وقتي لحظاتي بعد گريه‌اش گرفت و با خود پنداشت با وجود جثه‌ي ضعيف با اين صدايي كه دارد بنيه‌ي قوي خواهد داشت.
با همين باور چند روز بعد وقتي مادر جوانش مُرد، پدر خود دايه‌گي او را به عهده گرفت. ولي اين كار،‌ كاري طاقت فرسا بود،‌ پدرش مي‌گفت:‌ كودك همچون يابو مي‌خورد و او به سختي شكمشان را مي‌توانست سير كند. ندار بود و فقير. اين بود كه در سه چهار سالگي كودك را به امان خدا رها كرد و رفت.
از پدر شنيده بود كه با وجود جثه‌ي ضعيفي كه دارد و هميشه بيمار است، بنيه‌اش قوي است. براي همين همچون برده‌اي براي ديگران كار مي‌كرد و اعتراضي نداشت. و به لقمه‌اي كه جلويش مي‌انداختند رضايت مي‌داد.
حالا آن يابو بزرگ شده بود،‌ ولي فقط يك الاغ بود.

وقتي زاده شد،‌ لاغر و استخواني بود. اما نه گريه كرد و نه جيغ كشيد. در هياهوي آخرين فريادهاي زندگي زن و در ميان مشتي خونابهه و چركاب مُرده به دنيا آمد، چون انكه دلش مي‌خواست نبود. نمي‌خواست سگ باشد يا حتي الاغ.
تشنه‌ي خون ديگران بود، همچون يك گرگ.
21/ خرداد ماه / 1382

مرداد ۲۲، ۱۳۸۷

داستان کوتاه . 4


جسدي كه
هنوز
منتظر
است

با وجود ضعف جسماني و بيماري مزمني كه داشت، در سي‌ونه روز گذشته تمام سعي خود را كرده بود كه آخرين خواسته‌ي همسرش را عملي سازد.
وقتي وصيت‌نامه كوتاه مرد توسط نماينده دفتر وكلا خوانده شد، هيچكدام از حاضرين مجلس به دشواري انجام چنين وصيتي پي نبرد.
مرد آنچنان منضبط بود كه با دقت و وسواس بسيار ترتيب كارهايي را كه مي‌بايست صورت مي‌گرفت داده بود، تا مزاحمتي براي همسر و آشنايانش ايجاد نكند. فقط كافي بود جسد تا سپيده دم فردا حفظ مي‌شد. آنگاه با طلوع خورشيد جنازه‌ي مرد ـ آنچنان كه خود مرد خواسته بود، توسط چهار تن از رفقايش ـ كه حتي نام آنها در وصيت‌نامه ذكر شده بود - روي پشته‌اي از هيزم‌ها كه از چندي قبل در گودي باغچه خانه آماده بود قرار مي‌گرفت، كبريتي توسط زنش روشن مي‌شد و چون شعله‌هاي آتش فروكش مي‌كردند،‌ خاكستر بر جاي مانده در كيسه‌اي كاغذين جاي مي‌گرفت تا عاقبت با غروب آفتاب به رود سپرده شود، رودي كه از چند كيلومتري شهر مي‌گذشت و مرد را به آبهاي گرم و زيباي درياهاي آزاد مي‌رساند و اين چنين كار پايان مي‌يافت.
زن وقتي به صرافت افتاد آرزوي همسرش را عملي كند همه تحسين‌اش كردند، آنها تحقق اين وصيت را آرزويِ‌ هميشگي دوست فقيدشان مي‌دانستند. هر يك از آنها حداقل دو يا سه مرتبه اين را از مرد شنيده بودنند كه اميدوار است پس از مرگش به جاي پوشيدن كفن سفيد،‌ لباس يك‌دست مشكي خودش را بر تنش كنند، و مهمتر از آن اينكه ترجيح مي‌دهد جسد او را به شعله‌هاي آتش بسپارند نه اينكه در زير انبوهي خاك سرد و بدتر از آن، سنگ گوري وزين دفن شود تا جسم‌اش به مرور زمان بپوسد و بوي گندش در آن پايين خفه شود تا انبوه كرم‌ها و هزاران خزنده‌ي موذي ديگر را به سور چراني دعوت كند. تصور سور چراني كه لابد با تناول پوست لطيف و رگ گوشت او شروع مي‌شد،‌ برايش اصلا خوشايند نبود.
مي‌گفت بهتر است در زمان حيات خودسوزي كند تا جسدش چنين سرنوشتي شوم پيدا نكند. و او اين موضوع را هر بار چنان با شور و التهاب خاصي مي‌گفت كه مخاطبينش‌ را همفكر مي‌نمود. گويي هيچ‌گاه از بيان آن خسته نمي‌شد. همواره مترصد فرصتي بود تا دوباره و صد باره از سرنوشت مُردارش بگويد و حرف را بدانجا كشاند كه با آتش و خاكستر كه راهي آبهايِ گرم آزاد است، پايان پذيرد.
زن به ياد مي‌آورد كه حتي اين موضوع باعث آشنايي آن دو شده بود. آن روز او با دوستان هم دانشكده‌ايش قهوه مي‌نوشيد كه كافه‌چي پير روزنامه را روي پيشخان چوبي رگه‌دار پهن كرد تا رطوبت ميز را بگيرد كه چشم‌اش به صفحه ترحيم افتاد و همين بهانه‌اي شد كه درباره‌ي مرگ بحث كنند. گفت‌وگويي بيهوده كه به لودگي كشيد و هم‌همه‌اي در كافه به راه انداخت. هر يك به شوخي اظهار‌نظري مي‌كردند و از اشياء، اشخاص و حتي اماكني كه مايل بودند در گور همچون فراعنه‌ي مصر به همراه داشته باشند، مي‌گفتند. كه صداي گيراي مردانه‌اي آن هياهوي ابلهانه را با جمله‌اي فرو نشاند.
- اين چه زحمتي است به خود مي‌دهيد، من دوست دارم جنازه‌ام را بسوزانند.
همه ساكت شدند و به او چشم دوختند تا ادامه‌ي حرفش را بشنوند، اما مرد گويي سخني نگفته، به آرامي سيگاري به لب گذاشت، فندكش را در ميان دو دست بزرگ و پر مويش روشن كرد، سيگارش را با پُكي طولاني گيراند و از كافه بيرون رفت.
زن احساس مي‌كرد اين آخرين وظيفه،‌ بزرگترين خدمتي است كه مي‌توانست براي مرد انجام دهد حتي اگر وصيت‌نامه‌اي اين چنيني نيز نداشت.
وقتي پزشك مرگ طبيعي مرد را تصديق كرد، خواست جواز دفن را صادر كند كه زن گفت:‌ نيازي به آن نيست. و همين چهار كلمه مشكلات بسياري را پديد آورد. پزشك متعجبانه موضوع را به پليس اطلاع داد و آنها جسد را همان شب بي‌اعتناء‌ به مخالفتهاي زن به سردخانه منتقل نمودند،‌ و فرداي آن روز به او تكليف كردند تا طبق آيين، جنازه را به خاك بسپارد،‌ زن نپذيرفت و از وصيت‌نامه‌ي همسرش گفت كه بايد به آن عمل مي‌شد. و عاقبت قرار شد دادگاه در اين مورد نظر دهد.
سي‌ونه روز مي‌گذشت،‌ او در اين مدت تلاش بسياري كرد، اما نتيجه‌اي نگرفت. روزهاي اول برخي از دوستان نزديك مرد همراهش بودند، ولي رفته رفته از تعدادشان كم شد، و بلاخره او تنها ماند.
با وجود اينكه هميشه از نوشتن گريزان بود، در اين مدت سي‌ونه نامه مختلف به ادارات گوناگون نوشت و كمك خواست،‌ از نماينده مجلس تا وزير، حتي براي رييس جمهوري نيز نامه‌اي نوشت و در چند صفحه جريان را تعريف كرد ولي براي هيچ يك از آنها پاسخي نيامد.
هر روز به ديدار جسد همسرش مي‌رفت، مرد را در سردخانه‌ي بيمارستان شهر در محفظه‌اي فلزي جاي داده بودند. از وضعيت پيش آمده ناراحت بود،‌ سرخورده شده بود. حال و حوصله‌اي نداشت. مدام مي‌انديشيد،‌ اين چگونه آزادي است كه اختيار جسدمان را نيز نداريم. آرزو داشت مرد قبل از مرگش خودسوزي مي‌كرد، تا چنين مشكلي را براي او به وجود نمي‌آورد. در سي‌ونه روز گذشته كابوسهاي وهشتناكي هر شب او را تا پاي مرگ برده بودند. خواب مي‌ديد در كنار همسرش در بستري گرم خوابيده كه دستاني آشنا خاكي سرد رويشان مي‌ريزد، آنها با پريشاني بيدار مي‌شوند، ولي سنگيني خاك به حدي است كه حتي انگشتانشان را نيز نمي‌توانند تكان دهند. مي‌خواهند فرياد بزنند و كمك بخواهند كه مشتي خاك در لحظه‌اي به دهانشان وارد مي‌شود و زن و مرد را در دم خفه مي‌كند.

در چهلمين روز مرگ مَرد،‌ همسايگان زن را در بسترش مُرده يافتند، پزشك علت مرگ را خفگي بر اثر بيماري مزمن تنفسي كه داشت،‌ اعلام نمود. كسي از دوستان و فاميل از ترس اينكه مبادا او نيز وصيتي شبيه آخرين آرزوي مرد داشته باشد پيدايشان نشد. ناچار انجمن خيريه‌ي شهرداري،‌ جنازه‌ي زن را در ميان پارچه‌اي سفيد در گورستان عمومي شهر،‌ بي هيچ مراسم و تشريفاتي دفن كرد. اما جسد مرد هنوز در محفظه‌ي فلزي منتظر است، منتظر راي دادگاه.
20 / خرداد ماه / 1382

مرداد ۲۱، ۱۳۸۷

یادداشت . 2

روایتی از دو سفر به ترکیه
1.
19 دسامبر 1996؛ "سلیمان دمیرل" فرش قرمز تشریفات را زیر پای "اکبر هاشمی رفسنجانی" در فرودگاه "آنکارا" گسترده است. برنامه های متنوع دولت لائیک ترکیه در استقبال از رئیس جمهوری وقت کشورمان با شکوه و عظمت خاصی انجام می پذیرد. سفر عالی حکومتی، رئیس جمهوری ایران به ترکیه آنچنان پرمحتوا و گسترده است که نتایج مقبول و مطلوبی را برای طرفین به ارمغان می آورد. ماحصل این سفر حواشی جنبی آن را به فراموشی می سپارد، حتی حزب حاکمِ ترک ها نیز عدم حضو ر "حجت الاسلام" را بر سر مزار "کمال آتاتورک" نادیده می گیرد و عقاید میهمان را بر پروتکل تشریفاتی ترجیح می دهند.
2.
14 آگوست 2008؛ "عبدالله گل" رئیس جمهور ترکیه عضوی از حزب اسلامگرای عدالت و توسعه است که اکثریت مجلس این کشور و دولت را در اختیار دارند. او با همراهی "رجب طیب اردوغان" نخست وزیر سعی دارند با رویکردی واقع بینانه به انتظارات ترک ها، سیمای مقبول از خود را به تصویر بکشند. در صورتی که اتفاق خاصی رخ ندهد در این روز رئیس جمهوری اسلامگرای ترکیه میزبان رئیس جمهوری ایران خواهد بود، اما نه در "آنکارا". هواپیمایِ ایران ایر در فرودگاه "استانبول" بر زمین خواهد نشست و " عبدالله گل " با تشریفات یک سفر رسمی کاری به استقبال "محمود احمدی نژاد" خواهد آمد.
3.
هفته گذشته با رسانه ای شدن خبر عدم تمایل رئیس جمهوری ایران بر حضور درمقبره " کمال آتاتورک" برنامه های این سفر از مسافرتی عالی حکومتی به سفر رسمی کاری تنزل کرد. دولتمردان کنونی اسلامگرای ترک برخلاف دولتمردان لائیک سال 1996 میلادی توان و انگیزه رودرویی با افکار آتاتورکی را نداشتند، پس ترجیح دادند صورت مساله را با تغییر سطح سفر و در نتیجه تغییر برنامه ها پاک کنند. شاید ترک ها موضوع را تمام شده تلقی نمایند، اما نکاتی در این میان وجود دارد که ابتدا باید برنامه ریزان سفرهای خارجی رئیس جمهور به آن توجه نمایند و در مرحله بعد دستگاه دیپلماسی "عبدالله گل" بدلیل نزدیکی های فرهنگی دو کشور و اهمیت حفظ سطح روابط دو جانبه آنها را مد نظر داشته باشد.
- سفر هاشمی رفسنجای در شرایطی به ترکیه صورت گرفت که چندی ماهی بیش به پایان دوران ریاست جمهوری وی باقی نمانده بود. از طرف دیگر دولت وقت ترکیه با تابعیت از افکار آتاتورکی هیچ تلاشی ضد لائیکی را برنمی تابید. ولی با این حال دمیرل ره آورد این سفر را بر تمامی این مسایل ترجیح داد. و با شرایط دیپلماتهای تهران ترتیب سفر عالی حکومتی همتای ایرانی اش را داد. و به طبع به انتقادات روزنامه ها و سیاسیون پیرو آتاتورکیسم بهایی نداد. در حالی که اکنون دولت اسلامگرای ترکیه رفتاری برخلاف انتظار دارد.
- ورود رئیس جمهور و هیئت همراه به شهری غیر از پایتخت ترکیه سئوالاتی ایجاد می کند: چه کسی به استقبال احمدی نژاد خواهد آمد؟ آیا سایر مقامات ترکیه نیز در محل اقامت احمدی نژاد به دیدار وی و سایر مقامات هیئت همراه خواهند آمد؟
- و نکته آخر اینکه اسرائیل در اقدامی عجیب به سفر احمدی نژاد به کشور همسایه واکنش نشان داده و به مقامات ترک اعتراض نموده است و عجیب تر اینکه ترکهای اسلامگرا در برابر این دخالت آشکار صهیونیست ها در امورات کشورشان سکوت پیشه نموده اند.
تا بعد!

مرداد ۲۰، ۱۳۸۷

داستان کوتاه . 3


كيميا

كيميا را بعد از هشت سال در مجتمع فرهنگي – تجاري جزيره ديدم و در ابتدا به سختي او را به جا آوردم. زبان فارسي را با لهجه‌ي جنوبي صحبت مي‌كرد و سَر و شكل زنهاي متجدد عرب را پيدا كرده بود،‌ اما هنوز مي‌شد در او نشان‌هايي از مردمان كوهستانهاي سرد آذربايجان را يافت.
رگه‌هايي سفيد در موهايش ديده مي‌شد كه در تركيب با صورت سياه‌ چرده‌ي او زيبايي‌اش را بيشتر مي‌كرد. مانند آن سالها لباس ساده، اما مرتب و گيرايي پوشيده بود. هجرت اجباريشان نتوانسته بود خصوصيات رفتاري او را تغيير دهد، هنوز خون‌ ‌گرم بود و مهربان. با تكرار آهسته و شمرده‌ي واژه‌ي "Bon Voyage, Mr. President" سعي داشت تلفظ درست نام كتاب گابريل گارسيا ماركز را به كتابفروش جوان بياموزد و همين موضوع باعث توجه من شد. وقتي دعوتم را پذيرفت و در گوشه‌ي دنج يكي از كافي‌شاپ‌هاي مجتمع به نوشيدن ميراندا نشستيم، او را به همان حال گذشته،‌ تودار،‌ قرص و محكم ديدم. برخلاف آن سالها عينك طبي ظريفي به چشم داشت كه موجبات شروع گفت‌وگويمان درباره‌ي مطالعه شد. و عاقبت من سؤوالي را مطرح كردم كه سخت بي‌تابم كرده بود.
كار نويسنده به كجا كشيد؟
جواب داد:‌ نويسنده، نويسنده هنوز مي‌نويسد. و ادامه داد: تو تنها كسي هستي كه آن سالها نيز امين را به اين نام مي‌خواندي.
در آن مكان كاملا آشنا براي او، تنها من مي‌توانستم بار سنگين پاسخ او را درك كنم. امين و همسر وفادارش كيميا همواره موقعيت غم‌انگيزي در شهرمان داشتند.
اين دو پس از سالها انتظارِ اندوهگين‌شان وقتي در برابر ديدگان حيرتزده‌ي آشنايان ازدواج كردند هيچ كس باور نداشت كه نه ماه بعد، به آن سادگي گرفتار اندوهي چنان كمرشكن شوند.
در آن زمستان سرد امين به مانند هر روز در طبقه‌ي زيرزمين ساختمان موسيقي، پشت ميز كارش بود، كه زمين‌لرزه بناي قديمي ساختمان را در ميان آن همه برج در هم شكست و او زنده به گور شد.
ساعاتي بعد، صدها آدم كه دنبال موضوعات سرگرم كننده‌اند،‌ به شنيدن خبرِ پر سر و صداي ويراني ساختمان موسيقي به خيابانهاي اطراف هجوم آوردند. اما هيچ دستي به امداد او برنخواست. تنها كيميا بود كه يك تنه آوارهاي ساختمان موسيقي را به كناري مي‌زد و همسرش را مي‌جست.
همه كار او را بيهوده مي‌پنداشتند. كسي نمي‌پذيرفت كه انساني از زير آن همه سنگ و آهن زنده بيرون آيد. من نيز پس از چندين روز وقتي امين پيدايش شد، تصور نمي‌كردم زنده بماند. پزشكان نيز بر همين باور بودند. وقتي كيميا نظر اطرافيان را دانست، تصميم گرفت در ميان آن همه نااميدي خود پرستاري امين را به‌ عهده بگيرد. به سختي توانست موافقت بيمارستان را به دست آورد. امين به آپارتمان شخصي‌‌‌‌‌‌يشان منتقل شد و كيميا يك بهار با طراوت اما غم‌زده را شروع كرد.
امين يك فصل تمام در اغماء بود و كيميا در اين مدت هر روز ضمن پرستاري،‌ برايش آهنگ‌هاي مورد علاقه‌يشان را مي‌گذاشت،‌ آهنگ‌هايي كه آنها را به ياد خاطره‌اي، مكاني و زماني مي‌انداخت. گلدانهاي بلورين را هر روز انباشه از گل سرخ مي‌كرد و وقتي بويشان در فضاي اتاق مي‌پيچيد با صداي آرام شعري و يا داستاني مي‌خواند. پزشكان نيز در اين مدت معالجات خود را پي‌گيري مي‌كردند.
عاقبت روزي كه در انتظارش بودند فرا رسيد. امين چشمانش را گشود. پس از آن بود كه وضعيت جسمي‌اش نيز رو به بهبودي گذاشت و عاقبت توانست تحركي كوچك به اندامش دهد،‌ اما در همين حد ماند. بعد از آن كيميات به جاي او هم راه مي‌رفت و هم فعاليت يدي داشت. تلاش مي‌كرد داستانها و قصه‌هايي را كه مي‌گفت امين برايش ديكته مي‌كند، به چاپ برساند، اما نمي‌توانست. بيماري طولاني اثرش را گذاشته بود،‌ كيفيت مطالب امين در حدي نبود كه بتوان چاپش كرد و كيميا پي در پي پاسخ منفي از ناشران مي‌شنيد.
گويي خستگي به وجود اين دو راهي نداشت، دست از كار بر‌نمي‌داشتند و مدام كاغذ سياه مي‌كردند. طوري كه حتي مردم شهرمان به سخره‌يشان مي‌گرفتند.
بيماري امين با كاهش دما شدت مي‌گرفت. ناچار راهي مناطق مناطق جنوبي كشور شدند و جزيره را انتخاب كردند كه هوايش هم شرجي بود و هم بسيار گرم و اين هر دو به حال امين بسيار مفيد بود.
من هشت سال بعد از آن واقعه به جزيره رفتم و اگر اتفاقي كيميا را نمي‌ديدم شايد تا به هيچ وجه به فكرش نمي‌افتادم. مي‌گفت؛‌ امين هنوز هم داستانهايش را براي من ديكته مي‌كند. و اينكه او آنها را در چند مجلد توسط ناشري محلي در جزيره به چاپ رسانده.
موقع رفتن از او خواستم نشاني كتابفروشي ناشر امين را بدهد. تبسمي بر صورت زيبايش نقش بست. بسته‌اي را كه از كتابفروش گرفته بود و در اين مدت با خود داشت گشود و جند جلد از كتابهاي همسرش را به من هديه كرد.
كتابها هنوز بوي مركب چاپخانه را با خود داشتند. در پشت جلد كتاب عكسي از امين بود. خودش بود،‌ بيمار و خسته. در يك صندلي چرخدار چنان لميده بود كه گويي هيچ‌گاه از آن حال خارج نمي‌شود. چند سطر اول را خواندم،‌قلمش روان بود و زيبا. پسرك بيمار حالا براي خودش نويسنده صاحب سبكي شده بود.
سرگرم خواندن بودم كه سايه‌اي روي كتاب افتاد، سرم را بلند كردم. پيشخدمت بود، مي‌پرسيد؛ آيا باز هم ميرندا مي‌خوريد؟ گفتم: بله. لبخندي زد و در حال رفتن گفت: چه خوب! شما هم به كتابهاي خانم كيميا علاقمند شده‌ايد. انسان بزرگي است،‌ قصه‌هايش را به نام همسر افليج و كر و لالش منتشر مي‌كند.
در اين وقت بود كه تازه به صرافت افتادم،‌ نويسنده تمام اين سالهاي پس از زلزله خود كيمياست. از شرم سرم را به زير افكندم،‌ مي‌خواستم راه گريزي از جزيره بيابم.

18 / خرداد / 1382

مرداد ۱۹، ۱۳۸۷

یادداشت . 1

تبریکی دیرهنگام به احمدی نژاد و خبرنگاران زنجانی*

1 . نمی دانم اگر واقعه تلخ آن روز گرم تابستان 1377 در "مزار شریف" رخ نمی داد و " محمد صارمی" یکی دیگر از اصحاب قلم این سرزمین، به خیل بزرگانی چون جهانگيرخان صوراسرافیل، ميرزاده عشقي ، فرخي يزدي ، حسين فاطمي، محمدمسعود و… نمی پیوست كه سر بر راه پيمان خويش گذاشتند و حرمت قلم را پاس داشتند، آیا "شواری فرهنگ عمومی کشور" به صرافت می افتاد که اصلا روزی را به جهت یادکرد خبرنگاران نامگذاری نماید یا نه. در هر حال چند سالی است که 17 مرداد بهانه ای برای نکوداشت تلاشهای اصحاب رسانه می شود. من نه همچون برخی از همکارانم که حتی به نامگذاری این روز به خصوص، بنام خبرنگاران مخالفند، فکر می کنم و نه همانند گروهی دیگر آنچنان با فرارسیدن 17 مرداد ذوق زده می شوم که همه فعالیت های حرفه ایم را تعطیل و محدود به حضور در مراسم های رسمی این روز کنم. اما بر این باورم که شناسنامه دار کردن روزی از سال بنام خبرنگاران قابل تقدیر است. شاید به این بهانه خبرنگاران - بر خلاف آنچه در این یک و نیم قرنی که از انتشار روزنامه در این مملکت می گذرد، در زمان حیات دیده شدند.
2. امسال نیز همچون سالهای اخیر و البته بسیار گسترده تر از قبل، برنامه ها و مراسم ها مختلفی به جهت یادکرد خبرنگار فقید "ایرنا" و تجلیل از فعالان مطبوعات توسط ارگانها و نهادهای مختلف برگزار شد. در تبریز در حالی که چند روز قبل انجمن صنفی روزنامه نگاران از عدم همراهی مسئولین به جهت تجلیل از خبرنگاران و برنامه های روز خبرنگار، در وب سایت رسمی خود انتقاد کرده بود، مراسم ویژه ای در تالار فرمانداری برگزار و از یکصد خبرنگار تجلیل به عمل آمد.خطر دولتی شدن تجلیل از فعالیتی مدنی که داعیه رکن چهارم دموکراسی بودن را دارد بیش از پیش نمایان می شود، موضوعی که باید از سوی دوستان روزنامه نگار بیشتر مورد توجه قرار گیرد. صادقانه بگویم، به نظرم نباید بر عده ای چنین مشتبه شود که با هدیه ای ناچیز در این روز و برپایی برنامه ای، حاشیه ای امن – حداقل یکساله را برای خود به وجود آورده اند. با اعتقادی که بر تعامل متقابل مسئولین و خبرنگاران دارم، بهترین شیوه این تعامل را در مراسم های روز خبرنگار، در روش مرحوم "کیومرث صابری فومنی" در تجلیل از فعالان "گل آقا" و مراسم سالگرد انتشار آن می دانم. همکاران انجمن صنفی اگر گفتگویی با "حمید آرش" از طنازان بنام شهرمان داشته باشند با این نوع سلیقه بیشتر آشنا خواهند شد. سلیقه ای که مسئولین ارگانها و نهادها را نه به عنوان میزبان، بلکه میهمان در تالار می نشاند، گیرم حتی مسئولین و متولیان امور فرهنگ این مملکت باشند. در این صورت دوستان انجمن صنفی قطعا برای سال بعد با تفکری نو و برنامه متفاوت به سراغ روز خبرنگار خواهند رفت و از آفات دولتی و رسمی شدن روز خبرنگار خواهند کاست.
3 . در حواشی برنامه های این روز و در بازدیدهای متنوع مسئولین از نشریات و خبرگزاری ها، مسئولین که بنا بر عادت مرسوم، گوینده هستند تا شنونده، سخن فراوان گفتند. اگر اخبار خروجی خبرگزاری های جمعه و پنجشنبه گذشته را مرور کنید متوجه می شوید که جملگی بر ضرورت تحولی اساسی در نشریات محلی تاکید کرده اند. خودسانسوری، عدم توجه به موضوعات استانی، اتکا به خبرگزاریها و عدم پرداخت اختصاصی و تحلیلی به رویدادها انتقادات برحقی بوده است که بر مطبوعات وارد شده است.به نظرم زمان آن رسیده است که بپرسیم چرا شهری که ادعای انتشار اولین روزنامه ایران را دارد، روزنامه ای با گستره انتشار سراسری – البته نه در مجوز انتشار نشریه، بلکه در عمل - ندارد. و چرا نشریات استانی بلحاظ کیفی سطحی بسیار پایین تر از نشریات دهه های گذشته این شهر دارند.بزرگوان سکوت کنید و اجازه دهید حداقل به مدت 24 ساعت در روز خبرنگار خود اصحاب رسانه از درد خود بگویند، شاید درمانی نیز داشته باشند. مرحوم "کریم شفاعی" از روزنامه نگاران خوشنام تبریزی سالها پیش سخن بر حقی می گفت؛ "این درد را خود باید در خودمان بیابیم و درمان کنیم، مگر نه این است که طبیبان حاذقی چون شما، تلاشی بی فرجام تا کنون داشته اند." با سپردن امورات این قوم به خود – چه بلحاظ حمایتی و چه نظارتی – اجازه دهید، ما نیز بخت خود را نیز بیازمایم، شاید درمان نیز چون خود درد در نشریات باشد.
4 . اکنون که روز خبرنگار گذشته تبریک به همکاران به نظر دیر هنگام است. چند روز پیش به دیدار دوستی در یکی از روزنامه های چاپ تهران رفته بودم، خواستم پیش دستی کنم و تبریکی بگویم، گفت: زیاد خوشحال نباش، قبل از تو به من تبریک گفته اند. پرسیدم: کی و جواب شندیم: احمدی نژاد. حالا که 17 مرداد گذشته خبری از رئیس جمهوری منتشر شده که دستور داده اند، دستگاههای دولتی شکایت های خود را از نشریات پس گیرند و این به نظرم برای رسانه ها چه در دایره متهمین این شکایت ها باشند یا نه، تهفه ای است ارزنده. همزمان خبر دیگری را نیز دیدم؛ همزمان با روز خبرنگار، كلنگ احداث واحدهاي مسكوني خبرنگاران در زنجان به زمين زده شد. و به گمانم این نیز خود خبری است شیرین برای خبرنگاران، نه از آن رو که خبرنگاران بی مسکن زنجانی پس از دو سال صاحبخانه می شوند، نه. بلکه از این بابت که ساخت این واحدها توسط خود خانه مطبوعات زنجان نشان از: اولا وجود خانه مطبوعات در این شهر دارد و ثانیا از فعالیت منسجم خبرنگاران زنجانی خبر می دهد، دو موضوعی که متاسفانه اکثر شهرهای کشورمان از عدم وجود آنها رنج می برند. پس اجازه دهید تبریکی دیر هنگام بگویم، فقط به احمدی نژاد و خبرنگاران زنجانی. به احمدی نژاد که بهترین هدیه را به خبرنگاران داد و به خبرنگاران زنجانی که بهترین هدیه را خود به خود داده اند؛ دوستی. تابعد.
* یادداشتی به بهانه روز خبرنگاربرای روزنامه آذربایجان.

مرداد ۱۷، ۱۳۸۷

داستان کوتاه . 2

نگاهي كه ويتريني بود

مرد با گامهايي شمرده و منظم وارد شد. به عادت هر روزه‌اش نگاهي به چارسوي كافه انداخت و همچون هميشه ميز دو نفره‌ي كنار پنجره را – كه گويي تنها گوشه‌ي دنج و خلوت بود، انتخاب كرد. باراني‌اش را روي پشتي يكي از صندلي‌ها انداخت و روي صندلي مقابل نشست. سفارش يك فنجان قهوه‌ي تلخ و يك استكان شير و شكر داد.
*
زن سراسيمه در را گشود. بي‌درنگ راهي ميز كنار پنجره شد. لحظه‌اي تامل كرد و اجازه خواست. مرد متواضعانه پذيرفت. زن صندلي را به عقب كشيد. باراني را از پشتي صندلي برداشت و روي بازوي پيشخدمت كه با سيني قهوه‌ي تلخ و شير و شكر رسيده بود، انداخت. پيشخدمت سيني را با متانت روي ميز گذاشت و با نگاهي به باراني روي به طرف رخت‌آويز كنار در كرد، ولي نتوانست گامي بردارد. صداي مهيب شكستن شيشه او را در جايش ميخكوب كرده بود، همچون مرد كه اينك به نظر مجسمه‌اي متفكر مي‌رسيد.
*
زن آهسته عذر خواست. از كافه بيرون رفت. از كنار پنجره كه مي‌گذشت ديگر آن نگاه ويتريني هر روزه‌ي مرد،‌ نبود كه آزارش دهد. صندلي كافه را به كنار پياده رو كشيد.
مواظب بود كه خرده شيشه‌هاي پنجره به كفشش آسيبي نرساند.
13 / خرداد ماه / 1382

مرداد ۱۲، ۱۳۸۷

عکس نوشت . 1

تبریز من زیباست.
این زیبایی دیدنی تر است وقتی از دریچه دوربین استاد "خانعلی صیامی" تبریز را به تماشا بنشینیم.
با آوردن گزیده ای از عکس های صیامی شما را هم در این ضیافت بصری شریک می کنم.















داستان کوتاه . 1

حسادت‌هاي
زنانه! *
همه چيز از يك اتفاق ساده شروع شد. چشمان درشت و نگاه نافذي داشت كه در آن صورت زيبا همچون ماه مي‌درخشيد. وقتي متوجه آن ني‌ني‌هاي ناز شدم،‌ ديگر همه‌ي قول و قرارهايم با كيميا از ياد رفت.
كيميا اولين عشق من بود و قرار بود تا ابد نيز آخرين عشق من باقي بماند و همين تنها شرط او براي آغاز دوستيِ‌ زيبايمان بود. من ده – يازده سال تمام بر اين عهد وفادار ماندم و كيميا هم. ولي آن روز ديگر نتوانستم در مقابل سحر آن نگاه تاب بياورم.
خيانت بزرگي بود. كيميا در اين سالها خيلي سختي كشيده بود، و من خوب مي‌دانستم مستحق آن نيست كه بعد از اين همه مصيبت و گرفتاري كه در راه دوستي‌مان به جان خريده، چنين نامردي در حقش بكنم. خودم هم ناراحت بودم و هيچ عمدي نداشتم تا بعد از آن وقايع گوناگون و سختي‌هاي كه تا ازدواجمان پيش آمده بود چنين راحت و به‌ آساني همه چيز را فراموش كنم. فراموش هم نكرده بودم و اصلا الان هم كه دارم موضوع را حلاجي مي‌كنم مي‌بينم باز هم كيميا را دوست دارم اما اكنون كس ديگري نيز در دلم جا خوش كرده و همين ذهنم را مشغول كرده است.
وقتي براي اولين بار كيميا را ديدم يك ظهر گرم تابستاني بود،‌ بهانه‌ي آشنايي‌مان هم بسيار اتفاقي بود. و شايد اصلا بهانه‌اي در ميان نبود. با يك سلام هم ديگر را شناختيم. و شماره تلفن‌هايمان را رد و بدل كرديم. اوايل بيشتر من زنگ مي‌زدم ولي بعدها اغلب او تماس مي‌گرفت. مكالمات از دو – سه دقيقه در روز شروع شد و بعدها و در اين اواخر به چندين ساعت رسيده بود. نتيجه هم روشن بود اساس شخصيت فكري‌ هر دويمان عين هم شكل مي‌گرفت و نمود مي‌يافت. اگر موضوعي مرا به وجد مي‌آورد او از آن خوشحال مي‌شد و اگر من ناراحتي او را از مساله‌اي مي‌فهميدم به كل از آن رويگردان مي‌شدم.
اين چنين بود كه روز به روز شيفته همديگر مي‌شديم. ديگر كار از صحبت‌هاي آرماني گشته بود و وقت آن رسيده تا كمي جدي‌تربه زندگي بيانديشيم. پيشنهاد خواستگاري داد و من پذيرفتم. كار سختي بود هر دو در فاميلمان به نوعي سنت شكني مي‌كرديم و اين به مذاق هيچ كس خوش نمي‌آمد. مخالفت‌هاي عجيب و غريب شروع شد و ما همزمان دوره‌ي سخت‌تري را شروع كرديم كه به محدود كردن ديدارها و گفت‌وگوهاي ما منجر شد.
جالب بود موضوع براي همه تمام شده تلقي مي‌گرديد ولي ما هنوز در اول راه بوديم. پس دوباره تماس‌هاي مخفي عين هفت سال قبل دوباره شروع شد. محدود‌يت‌ها جدي و گسترده بود ولي محبت كار خودش را مي‌كرد و ما به هر سختي بود هر روز از حال هم خبردار مي‌شديم.
جريان خواستگاري سه سال طول كشيد و عاقبت با وجود مخالفتهاي طرفين ازدواج كرديم. بعد از ازدواج زندگي روي خوشي به ما نشان نداد، به هر دري مي‌زديم تا مگر گوشه‌اي از مشكلات را مرتفع كنيم. و كيميا در همه اين مشكلات دوشادوش من و همراه من بود.
حالا وقتي اين همه خاطره شيرين و تلخ را مرور مي‌كنم مي‌بينم كاري كه من كردم غير قابل جبران است! كيما حق دارد از اين خيانت تا حد جنون عصباني باشد. خودم را نمي‌توانم ببخشم.
كيميا موضوع را از زبان خودم بشنود بهتر است. اين نگاهها كه بين من و او رد و بدل مي‌شود موضوع را فاش مي‌كند. هر زني هر قدر هم كه ساده باشد با نگاههاي كه او نصيب من مي‌كند مي‌فهمد كه موضوع از چه قرار است. شايد هم در اين دو ماه داستان را فهميده و به روي خودش نمي‌آورد. تازه فكر مي‌كنم اين محبتي هم كه اين دو نصيب هم مي‌كنند مرا اصلا ناراحت نمي‌كند، انگاري مثلث عشقي را اين دو با وجود من مي‌خواهند شكل دهند. به گمانم زُل زدن‌هاي كيميا به او از روي محبت محض است. نكند كيميا هم عاشق او شده. اگر چنين باشد من هم محبتم را فرياد خواهم زد. درستش هم اين است. بهار، زيباست و شايد زيباتر از كيميا ولي حسادت زنانه او را تحريك نمي‌كند و همين مهمترين دليل براي عاشق شدن كمياست. آخر هيچ دختري حسادت مادرش را برنمي‌انگيزد.
8 / دي‌ ماه / 1383- * بخشی از کتاب منتشر نشده ی "کیمیا".